جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

من مدتي در مدسه سپهسالار درس مي‌گفتم. در آنجا چند سال درس گفتم. مدرسة سپهسالار استاد زياد داشت، آقاي حاج شيخ هدايت الله گلپايگاني بود، حاج شيخ ابوالفضل نجم آبادي بود، آقاي حاج شيخ كاظم عصار بود، حاج شيخ محمد علي لواساني بود، آقاي راشد بود، آقاي سيد محمد طالقاني بود. من مدتي درس آقا سيد محمود را مي‌گفتم، چون ايشان را زندان كرده بودند، من براي اينكه حقوقش قطع نشود تا يك سال درس ايشان را مي‌گفتم. بعد از يك سال ساواك فهميد كه چنين كاري مي‌شود، آمد و شهريه ايشان را از مدرسه سپهسالار قطع كرد.
ايشان شرح باب حادي عشر مي‌گفتند. شرح باب حادي عشر يك درس كلام بود كه يك كلام مختصري است كه ايشان در آنجا مي‌گفتند. من منظومه مي‌گفتم، اول منظومه را من مي‌گفتم، وسط منظومه را آقاي راشد مي‌گفت، شرح اشارات را آقاي عصار مي‌گفت. مكاسب را آقاي حاج شيخ محمد علي لواساني مي‌گفت. آقاي حاج شيخ هدايت الله گلپايگاني مكاسب مي‌گفت. تا اينكه بعد از رفراندوم ششم بهمن شاه به مدرسه سپهسالار آمد. شاه كه در آنجا آمد من نرفتم، يعني آقايي بود در مدرسه سپهسالار به نام آقاي راد كه حسابدار آنجا بود،‌ آقاي راد با نهضت آزادي همكاري داشت و با آقاي بازرگان و سحابي رفيق بود. روزهاي چهارشنبه در همان زير ساعت كه در مدرسه سپهسالار يك تالاري است و جاي آقاي راد كه حسابدار بود در آنجا بود. آقاي مطهري بود و همين آقاي سحابي و بازرگان و جمعي هم مي‌آمدند و جلسه بحث بيشتر تا جلسه انس. يك نهاري هم مي‌خوردند، البته من در جريان نبودم، ولي اين آقاي راد با اينها رفيق بود.
من گاهي مي‌رفتم پيش آقاي راد مي‌نشستم، آقاي راشد هم مي‌آمد، گاهي هم آقاي مطهري مي‌آمدند. البته آقاي مطهري در مدرسه درسي نداشتند، اما گاهي اوقات سر مي‌زدند. يك روزي راد به من گفت كه پس فردا شاه به اينجا مي‌آيد،‌شما چه تصميمي داريد؟ مي‌خواهيد در هيئت مدرسين شركت كنيد؟ گفتم: «نه، من نمي‌آيم» ـ بعد از كي بود؟ بعد از ششم بهمن بود ـ ايشان گفت: «خلاصه من گفتم به شما كه شما در مقابل عمل انجام شده قرار نگيريد». گفتم: «بسيار خوب» و از ايشان تشكر كردم. من رفتم، همان جرياناتي كه لابد شنيده‌ايد، گفتگوهايي كه بين راشد و شاه و بعد هم صحبتهايي و ... اينها را من خيلي در جريانش به صورت دقيق وارد نيستم. ولي مدرسين بودند، صحبتهايي هم با شاه كرده بودند. اين ملاقات بعد از ششم بهمن و مسئله اصلاحات ارضي بود. شاه چون با مخالفت روحانيت روبرو شده بود، مي‌خواست به اصطلاح يك شخصيتي براي خودش از اين طرف جذب كند لذا به مدرسة سپهسالار آمد. بعد از آن كه ما به مدرسه سپهسالار نرفتيم (يقيناً نايب التوليه آن موقع علامه وحيدي بود، چون يك مدت زيادي نايب التوليه ظهير الاسلام بود ـ ظهير الاسلام از خاندان قاجار بود و نوة مظفر الدين شاه بود، نسبت به آخوندها هم علاقمند بود، ‌اينطور نبود كه انسان بي‌علاقه‌اي نسبت به روحانيت باشد. به روحانيت احترام مي‌گذاشت و اظهار محبت به ملاها زياد مي‌كرد. بعد از اينكه ظهير الاسلام رفت، علامه وحيدي كرمانشاهي را آنجا آوردند كه در زمان او من ديگر به مدرسة سپهسالار نرفتم، بعد از رفراندوم ديگر نرفتم) موجباتي پيدا شد كه ديگر آنجا نروم و استعفا كردم.
به سبب نرفتن من وضع خوبي درست نشد،‌ من احتمال مي‌دهم كه فشاري هم از ساواك به اينها وارد شده بود، لذا بعد از آن واقعه به مدرسه نرفتم. تصميم داشتم كه برگردم بروم به نجف كه نشد، حالا نمي‌دانم چرا نشد،‌ جهتش را نمي‌دانم كه چيست و حتي در استعفايي هم كه كرده بودم اين را هم نوشتم كه چون من عازم بازگشت به موطن اصليم نجف هستم،‌ لذا من ديگر براي تدرس آنجا نمي‌آيم. آنها هم بدشان نيامد، حتي خوششان آمد و از اين مسئله ناراحت نبودند.