جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

من سفري كه رفتم براي معالجه البته قبل از تسخير لانه جاسوسي بود و هنوز روابط ايران و آمريكا قطع نشده بود و الا رفتن من امكان نداشت. من استخاره كردم كه آمريكا براي معالجه بروم، خوب آمد.بستگان ما در آنجا افراد زيادي هستند و تحصيل مي‌كنند و زندگيشان آنجاست ، آنها هم اصرار داشتند كه من پيش آنها باشم. رچستر يكي از شهرهاي ايالت منيسيتا است. علت اينكه شهر رچستر را انتخاب كرديم يكي اين بود كه يكي از شعبه‌ها نيوكلينيك در رچستر بود. نيوكلينيك در آمريكا بيمارستان موجهي است و خيلي مشهور است به اينكه خوب كار مي‌كند. دكترها هم در بيمارستان پارس ترجيح دادند كه من آنجا بروم.به هر حال بستگان گفتند كه ما پيش آنها باشيم تا آن‌ها هم بتوانند مريضخانه بيايند و پيش ما رفت و آمد كنند، لذا ما به رچستر رفتيم. وقتي رچستر رفتيم، شايد دو ماه در بيمارستان نيوكلينيك بودم و جريان معالجات خيلي طول كشيد كه به آن كاري ندارم. در همان ايامي كه من در آنجا بودم شاه به آمريكا آمد. بعد هم كه از بيمارستان بيرون آمديم، مصادف شدبا آمدن شاه از پاناما به آمريكا . من روزي كه از بيمارستان آمدم بيرون روز بيست و هشتم صفر بود. در آن زمان هست كه از تخت آمدم پايين تا نماز بخوانم، كه تلفن زنگ زد. يكي از دانشجويان بود كه پسر يكي از علماي محترم به نام آيت الله مامقاني بود كه در سن لوئي درس مي‌خواند. او هم به عيادت من در رچستر آمده بود. او گفت كه آقا تلويزيون را نگاه كرديد؟ گفتم: نه، گفت: تلويزيون راجع به شما برنامه‌اي داشت؟ گفتم: راجع به من. گفت: بله. گفتم: به چه مناسبت؟ گفت: حتي اخبار شما را قبل از اخبار افغانستان داد، چون در افغانستان كودتايي شده بود . گفتم: چه گفتند؟ گفت: آن بيمارستاني كه شما در آن بوديد و اتاقي كه شما در آن بوديد را نشان دادند. گفتند اين آقا كه اينجا خوابيده است نماينده شوراي انقلاب در ايران است و اينها جواب اين اعتراضاتي بود كه به كارتر شد براي آمدن شاه به آمريكا. شاه كه آمد به امريكا به كارتر خيلي اعتراض شد كه چرا به شاه ويزا داديد؟ گفتند: ما ويزايمان انساني بوده است نه ويزاي سياسي، به همین دليل نیز به سید رضی شیرازی كه عضو شوراي انقلاب است،ما به ايشان هم ويزا داده‌ايم. اين ويزا ويزاي انساني بوده است. حالا تمام اينها دروغ بود،چون من اصلا عضو شوراي انقلاب نبودم، من اصلاً نمايندگي نداشتم! البته ما اردات داشتيم به امام و حالا هم داريم، اما من پستي نداشتم در انقلاب. اما اينها سوء استفاده كردند و همان خبرگزاريهاي يهوديها اين خبرها را جعل كردند. اينها فقط براي تبرئه كارتر بود كه او را تبرئه كنند، نه اينکه ويزايي كه داده شده ويزاي انساني بوده باشد البته وقتي هم كه ما رفتيم به آمريكا، رابطه ايران و آمريكا برقرار بود، و الا نمي‌توانستيم اصلاً به آمريكا برويم! اينها از كلكهايي بود كه اينها زدند.
به هر حال اين حرفها را اين دانشجو براي من نقل كرد. گفتم: چه كار كنم؟ گفت: مصلحت نيست كه شما در رچستر باشيد، خبرگزاريها ديگر دست از سر شما بر نمي‌دارند. گفتم: چه كار كنم؟ گفت: من مي‌آيم شما را مي‌برم به سن لوئي. گفتم: بسيار خوب. بعد از مدتي ايشان آمد و با يكي از بستگان ما كه با من بود و در بيمارستان به من كمك و رسيدگي مي‌كرد من را به سن لوئي برد. رفتيم به سن لوئي و يك ماه هم در آنجا بوديم، اما چون با دكتر كانتري كه ارتوپد من در رچستر بود قرار و وقت ملاقات داشتم. ناچار بودم هر يك ماه دوباره به رچستر بيايم كه پيش آقاي دكتر كانتر بروم. همان روزي كه ما رفتيم به نيوكلينيك، در يك فضاي خيلي وسيعي كه مريضها نشسته بودند و بلندگو، مريض‌ها را صدا مي‌كرد. يك تالار بزرگي بود كه مريضها نشسته بودند و بلندگو صدايشان مي‌كرد كه مستر فلان آقاي دكتر كانتري مثلاً منتظر شماست. ما را صدا كردند، ما هم همينطور با عصا كه دو تا عصا زير بغلمان بود داشتيم مي‌رفتيم. اين شخص ايراني همراه ما كه هميشه در اين مدت با من بود بعداً به من گفت، شما كه حركت كرديد چند نفر از افرادي كه آنجا نشسته بودند گفتند اين همان است كه عضو شوراي انقلاب است و نماينده آقاي خميني است. البته در تلويزيون عكس مرا نشان ندادند چون عكسم را نداشتند اما اتاقم را در بيمارستان نشان دادند. خلاصه پيش كانتري رفتيم و بعد فردايش بنا بود كه برويم پيش يك دكتر ديگري به نام دكتر لينشارت. قبل از اينكه از بيمارستان برويم به ما تلفن شد و گفتند كه آنجا خبرنگاران منتظرمان هستند كه با ما مصاحبه كنند. ديگر ميل خودتان است، ما فقط به شما اطلاع داديم كه مي‌خواهيد بياييدیا مي‌خواهيد نياييد شما از آقاي دكتر لينشارت وقت گرفته‌ايد ايشان هم آماده هستند، ولي ضمناً خواستيم به شما بگوييم. من ديدم كه با اين خبرنگاران نمي‌خواهم ملاقات كنم. چون اينها هر چه من مي‌گويم نمي‌نويسند! هر چه دلشان بخواهد مي‌نويسند و اصلاً كاري به گفته‌هاي من ندارند. ديدم راهي جز اينكه وقت دكتر را رها كنم ندارم. برگشتم و دوباره تلفن كردم به آقاي مامقاني در سن لوئي و گفتم ما يك چنين گرفتاري‌اي پيدا كرده‌ايم او گفت من دوباره دنبال شما مي‌آيم و شما را به سن لوئي مي‌آورم. ايشان آمد و گفت مصلحت نيست كه شما اينجا باشيد و مصلحت هم نيست كه با خبرنگاران مصاحبه كنيد چون هيچ حرف صحيحي نمي‌نويسند و هر چه بگوييد خلافش را مي‌نويسند. مثل اينكه راجع به شما چيزهاي خيلي مختلفي گفته‌اند مثلاً گفته بودند كه خواهر مهندس بازرگان در تگزاس است و خانه‌اي براي آقاي شيرازي گرفته است! حتي براي خود من از مردم عادي نامه‌ها آمد كه بيا توبه كن، از اين پستي كه داري! بيا در خدمت حضرت مسيح توبه كن .ما دوباره برگشتيم به سن لوئی و پانزده روز آجا ماندم. براي اينكه معالجات كامل شود مي‌خواستم در آمريكا بمانم. آقاي اشراقي داماد حضرت امام تلفن كرد كه شما نياييد، شما در آمريكا باشيد. ما شما را در آمريكا لازم داريم. اصلاً قرار بود كه آنجا بمانم.من بنا داشتم كه حداقل يك سال بمانم مخصوصاً با تأكيدي كه آقاي اشراقي كرده بود. به هر حال تقدير اين نبود و بعد از پانزده روز من به ميزبانمان در سن لوئي گفتم كه ما ديگر نمي‌توانيم در آمريكا باشيم، اين خبرنگاران نمي‌گذارند كه ما باشيم و ما را مستأصل و اذيت مي‌كنند. بهتر است كه به ايران برگرديم. تلفن كردم به ايران و از ايران برادرم و داييم آمدند و مرا به ايران برگرداندند.