جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ
 
 

عكسي در منزل ما هست كه مورد شك است، كه آيا عكس ميرزا است يا عكس سيّد اسماعيل صدر است. سيّد اسماعيل صدر از شاگردان مرحوم ميرزا بود. صدريها مي‌گويند كه عكس سيّد اسماعيل است، اما پدر من مي‌گفت كه: «اينها اشتباه فكر مي‌كنند، براي اينكه اين عكس آدم ريز اندامي است در حالي كه آقا سيّد اسماعيل مرد تنومند چهار شانه و بلند بالايي بود» و مي‌گفت: «من ايشان را ديده بودم. اين عكس، عكس سيّد اسماعيل نيست.»
ولي اين عكس يك شاهد غيبي دارد كه عكس ميرزا است و آن شاهد اينست كه عرض مي‌كنم: « من از ابتداي انقلاب در اين خانه هستم. قبل از اينكه به اين خانه بيائيم، خانه ما در آنطرف وليعصر در خيابان ناهيد (در كنار خيابان مطهري) بود در آنجا كه بوديم آقاي شيخ محي الدين ممقاني، نوة مرحوم آقاي شيخ حسن ممقاني و پسر مرحوم آقا شيخ عبدالله ممقاني، كه از علماي خوب و فاضل هستند، يك سفر با اهل بيتش از نجف به تهران آمدند.(در زمان آقاي حكيم) ايشان از اصحاب و دوستان ملازم آقاي حكيم بود. به آقاي حكيم ارادت داشت و اصلاً از مشاورين آقاي حكيم بود و كسي بود كه آقاي حكيم با او مشورت مي‌كرد. مرد پختة عاقل فرزانه‌اي است. ايشان در همان زمان آمد به منزل ما در خيابان ناهيد (شايد 2 يا 3 سال پيش از انقلاب). روزهاي جمعه روضه داشتيم و روضه‌اي بود كه همه مي‌آمدند و شركت مي‌كردند. تصادفاً ايّامي كه ايشان اينجا بود، مقارن شده بود با ايام فاطميه. من در همان وقتها به جلسه صنف فرش فروش مي‌رفتم و نماز مي‌خواندم و تفسير مي‌گفتم. صنف فرش فروش در دهه فاطميه روضه داشتند. يك روزش را كه مصادف بود با روز جمعه، در منزل ما تعيين كردند. در اعلاميه‌ها نوشتند كه جمعه منزل فلاني و روزهاي ديگر هم منزل افراد ديگر بود؛ چون ما هم روزهاي جمعه خودمان روضه داشتيم، لذا گاهي روضة ما و روضه آنها تلاقي مي‌كرد. شب جمعه من و آقاي ممقاني تنها نشسته بوديم و حرف مي‌زديم. به من گفت: «آقا فردا روز جمعه است و اينجا رفت و آمد بيشتري هست، شما عكس مرحوم ميرزا را در اين اتاق نصب كنيد كه طلب رحمتي براي ايشان شود. بدتان مي‌آيد كه اين كار را بكنيد؟» گفتم: «نه». گفت: «پس چرا عكس ميرزا را در اتاقتان نمي‌زنيد؟» گفتم كه: «ما به اين انتساب افتخار مي‌كنيم، اين حرفها چيست؟ ولي تا به حال نشده و شايد هم توجه نشده بود.» اين حرفها نيمه شب بود. بعد از اين صحبت، ايشان رفت و خوابيد و من هم خوابيدم. صبح، اوائل طلوع آفتاب كه شد، آقاي شفيعي (كه خدا انشاالله قرين رحمتش كند) كه از فرش فروشها بود و قد بلندي داشت و در هيئت و اداره جلسه فعاليت مي‌كرد زودتر از همه براي تدارک مقدمات آمد. ايشان وارد شد در تالار كه ما در آن بوديم، گفتم: «اقاي شفيعي روي صندلي برويد و عكس ميرزا را روي ديوار نصب كنيد». آقاي شفيعي روي صندلي رفت و عكس مرحوم ميرزا رانصب كرد؛ هنوز از صندلي پايين نيامده بود كه تلفن زنگ زد من تلفن را برداشتم و ديدم كه مادرم پشت خط هستند. ايشان در كوچة ميرزا محمود وزير زندگي مي‌كرد (پيش آقاي فخرالدين شيرازي كه استاد رياضيات دانشگاه شهيد بهشتي است) از آنجا به من تلفن كرد و گفت: «سلام عليكم، من ديشب پدر شما را در خواب ديدم و خيلي هم خوشحال بود به او گفتم آقا خوشحاليد، گفت: بله، فردا ميرزا به منزل آقا رضي مي‌رود.»من از اين حرف مادر تعجب كردم و موي تنم راست شد. ما ساعت يازده شب مذاكره كرديم و به مادر من كسي چيزي نگفته بود و كسي مذاكره نكرده بود و من خيلي تعجب كردم.
مادرم گفت: «پدرتان دست كرد در جيبش و يك قرآن در آورد و گفت اين را بده به آقا رضي تا در جيبش بگذارد و باز دست كرد در جيبش و يك پولي كه مال زمان عثماني‌ها در عراق بود و به آن مجيدي مي‌گفتند در آورد و گفت: اين را بده به آقا رضي كه خرد كند و صدقه بدهد.» همين شد و تمام شد و من خيلي از اين خواب تعجب كردم. مخصوصاً به خاطر اين جمله كه: «ميرزا فردا مي‌رود به خانة آقا رضي». يعني از مذاكرات شب ما با آقاي ممقاني روح پاك اين مرد خبر داشت و استماع كرده و شنيده و علم پيدا كرده بود و من مطمئن شدم كه عكس، عكس ميرزا است و از شك خارج شدم. و در آن روز هم جمعيت زيادي آمدند به آنجا و فهميدم كه قرآن و صدقه براي چيست و هميشه هم از اين قرآن‌هاي كوچك در جيبم هست.