جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

از چيزهايي كه براي من خيلي نگران كننده است، پايين آمدن سطح علمي حوزه‌هاست. كافي است شما مقايسه كنيد حوزه‌هاي : تهران، شيراز، اصفهان، مشهد، قم و ... را با سي سال پيش، خواهيد فهميد كه از نظر كيفي و محتوا، سير نزولي داشته‌ايم. اكنون از حوزة نجف، با آن سابقه طولاني، چيزي نمانده است.
بحق مي‌توان گفت: امروز، علوم اسلامي غريب هستند. فقه، تفسير، كلام، عرفان، فلسفه، تاريخ و ... در غربت به سر مي‌برند. از آن طرف، جهان تشنة حقايق و منتظر ارائه اسلام.
ماكه نمي‌توانيم در تكنولوژي و صنعت، با جهان خارج رقابت كنيم. افتخار ما به همين علوم انساني، حقوق برتر اسلام، معنويات عالي اسلام، ادبيات غني و ... است.
اگر خداي ناكرده نتوانيم اسلام را، آن‌گونه كه هست، معرفي كنيم، مسلّم خسران بزرگي كرده‌ايم. به نظر من، براي توفيق بيشتر در انجام اين مسئوليت، حوزه‌هاي ما به چند چيز بايد خيلي اهميت بدهند:
 
الف- تخصصي كردن علوم حوزوي.
ما بايد اين مسأله راجدي بگيريم و برنامه‌ريزي كنيم. به گونه‌اي كه طلاب، پس از گذراندن مرحلة عمومي، به مراحل تخصصي، مطابق با استعدادي كه دارند، راه يابند.
براي اين منظور، بايد زمينة لازم را ايجاد كنيم، تا بتوانيم در رشته‌هاي مختلف، افراد قوي و كارآمدي تحويل جامعه دهيم. حدود سي سال پيشف به مناسبت فوت مرحوم آقا ميرزا عبدالهادي شيرازي، به عتبات مشرف شدم. خدمت آيت‌الله خويي رسيدم. در اين باره با ايشان، صحبت مفصّلي كردم. از جمله: از ايشان سوال كردم: فايده حوزه چيست؟
ايشان با تعجب پرسيد: «اين چه سوالي است.»
اشاره كرد به آقا سيد علاءالدين بحر‌العلوم، كه در آن جلسه حضور داشت و گفت:
«فايده‌اش، تربيت دهها نفر مانند ايشان و نوشتن كتابها وتقريرها و ...»
گفتم: پاسخ سوال من داده نشده. با اين همه كه فرموديد، ما چند نفر داريم كه بتواند اسلام را در دنيا، به صورت منطقي و درست تبليغ كند؟
فرمود: «زياد هستند.»
گفتم: «ممكن است نام ببريد.»
فرمود : «آقا سيد محمدباقر صدر، شيخ محمدرضا مظفر.»
ايشان، ديگر اسم كسي را نبردند.
گفتم: آيا اين افراد را برنامة‌ حوزه تربيت كرده است، يا خودشان انگيزه داشته‌اند؟
فرمود: «خودشان برنامه داشته‌اند.»
گفتم: كار خوبي كرده‌اند؟
فرمود: «بله»
گفتم: پس چرا شما آن را تعقيب نمي‌كنيد؟
فرمود: «نمي‌شود»
گفتم: شما آقاي طباطبائي را مي‌شناسيد؟
فرمود: «بله، از رفقاست.»
گفتم: ايشان در قم همين روش را دارند. ايشان افرادي را كه پاسخگوي نياز زمان باشند، تربيت مي‌كند، به جاي متخصص شدن در فقه و اصول
گفت: « ايشان تك است و خود را تضحيه كرده است.»
گفتم: پس ما از نجف مأيوس باشيم.
فرمود: «نه. من به سهم خود، حاضرم هرچه را شما بگوييد، انجام دهم؛ ولي، مانعي وجود دارد و آن، متقدسين هستند. يك وقتي ما خواستيم يكي از همين افرادي را كه اهل تحقيق و نوشتن مقاله دربارة مسائل روز بود، [منظور ايشان آقاي محمدتقي جعفري بود] كمك كنيم و مورد توشيق قرار بدهيم، مورد اعتراض برخي از اين متقدّسين واقع شديم، به طوري كه گفتند: سهم امام را در ترويج غيرفقه و اصول به كار مي‌برد!»
در هر صورت، اگر اسلام را بخواهيم درست و منطقي در جهان مطرح كنيم، ناگزيريم دروس حوزه را تخصصي كنيم.
 
ب- آموزش زبان، بويژه انگليسي و عربي.
به عقيده بنده، تسلط بر دو زبان انگليسي و عربي، امروز، از ضروريات طلبه است.
چرا نبايد طلبه‌اي كه چند سال در حوزه عمر خود را گذرانده است، به زبان عربي، كه زبان حوزه و متون ديني ماست، در حدّ مكالمه و يا سخنراني تسلط داشته باشد. اين عيب است.
آشنايي به زبان انگليسي را بنده خودم، چون سفرهاي متعددي به خارج از كشور داشته‌ام، ضرورت آن را به خوبي حسّ كرده‌ام. به عنون مثال: در سفري كه به اتريش رفته بودم، به فردي برخورد كردم كه ايتاليائي و دكتر در حقوق بود. ايشان، توسط مترجم از من پرسيد: «چند تا سوال دارم اجازه مي‌دهيد مطرح كنم.»
گفتم: بفرماييد.
پرسيد: «چرا در قرآن، تناقض وجود دارد؟»
مقصودش، دو آيه از سوره بقره بود كه در يكي از آن آيات، خداوند مي‌فرمايد:
«ان الدين عندالله الاسلام»
تنها دين پذيرفته شده در پيشگاه خداوند، اسلام است.
در آيه ديگر مي‌فرمايد:
«ان الذين آمنوا و الذين هادو و النصاري و الصابئين مَن آمن بالله و اليوم الاخر و عمل صالحاً فلهم اجرهم عند ربهم و لاخوف عليهم و لاهم يحزنون.»
كساني كه ايمان آوردند و كساني كه يهودي شدند و مسيحيان و صابئان، هر آن كس كه به خدا و آخرت ايمان آورد وكار شايسته كرد، پس مزدشان را نزد پروردگارشان دارند و نه ترسي برايشان هست و نه آنان اندوه خوردند.
در پاسخ گفتم: اسلام، در آيه اول، به معناي تسليم و اين، روح همة اديان الهي است. لذا در قرآن، همه جا، تعبير به دين شده است، نه اديان. چون حقيقت دين توحيد، يكي بيش نيست آن هم تسليم.
در آيه دوم، مي‌گويد: آنهايي كه يهودي بودند و يا ... نه اين كه الان هم يهودي هستند.
جوابهاي ديگري هم دارم.
همچنين، دربارة قطع دست در اسلام، معترض بود و گفت: «اين با قوانين روز، سازگار نيست. بايد علماي اسلام، قوانين جزايي اسلام را با قوانين روز منطبق كنند.»
در پاسخ گفتم: قوانين جزايي اسلام، خيلي مترقي و پيشرفته است. من اين را ثابت مي‌كنم.
در خصوص قطع دست دزد، اين را بايد بدانيد كه اسلام، دوازده شرط قرار داده كه در صورت رعايت اين دوازده شرط و يا اجتماع اين شرائط، دست دزد بايد قطع شود و اجتماع تمام اين شرايط، نادر است.
گفتم: به طور كلي قوانين جزايي اسلام، در محيط اسلامي اجرا مي‌شود. يعني در محيطي كه براي همگان كار هست، عدالت برقرار است و ... در چنين محيطي اگر كسي خلافي انجام دهد، مجازات مقرر درباره او اجرا مي‌شود. در صورت اضطرار اين حدّ اجرا نمي‌شود. گفتم شاهدي دارم بر اين كه در اجراي قوانين جزايي اسلام، مسأله اسلامي بودن محيط شرط است و بايد مورد توجه قرار بگيرد.
در بحار‌الانوار، چاپ قديم، ج 12 و چاپ جديد، ج 49/28، در روايتي چنين آمده است:
«كسي را آوردند پيش مأمون و گفتند: دزدي كرده است.
مأمون سوال كرد: چرا دزدي كرده‌اي؟
گفت: چون حقم را ندادي، ناچار شدم دزدي كنم!
مأمون : چه حقي؟
گفت: من ابن سبيل هستم و خداوند هم در خمس و هم در فيئ براي من حقي قرار داده است.
مأمون خواست بر او حدّ جاري كند.
گفت: بايد بر تو حدّ جاري شود كه سزاوارتري!
مأمون رو كرد به امام رضا (ع) و گفت: چه مي‌گويد؟
حضرت فرمود: حجت دارد. حرفش منطقي و از روي دليل است.
مأمون، ناراحت شد، به طوري كه مجلس را ترك كرد.»
رواي مي‌گويد: «اين موضع‌گيري امام، سبب گرديد كه مأمون، آن حضرت را به قتل برساند.» اين روايت، نشان مي‌دهدكه اگر دزدي از روي ناچاري و اضطرار باشد، موجب حدّ نمي‌شود.
گفتم: حالا به نظر شما اگر كسي در محيطي كه عدالت در آن هست، كار هست و ... دست به دزدي بزند و هيچ‌گونه اضطرار و ناچاري هم نداشته باشد، اين چنين مجازاتي براي او درست نيست؟
گفت: چرا، درست است.
بعد شعر ابوالعلاي معزّي را برايش خواندم كه مي‌گويد:
«يد بخمس مأيين عسجد و ديت ما بالها قطعت في ربع دينار.»
دستي را اگر كسي ببرد، بايد پانصد مثقال طلا بدهد.
آن وقت همين دست اگر ربع دينار طلا بدزدد، بايد او را بريد.
در جواب وي گفته شده است:
عزالامانه اغلاها و ارخصها
ذل الخيانه فافهم حكمه الباري
دستي كه ارزش دارد، دست امانت است.
و اگر دست خيانت شد، آن ارزش را ندارد.
به هر حال، اگر طلبه زبان بداند خيلي مي‌تواند حوزة تبليغي‌اش را گسترش بدهد.
چه معني دارد طلبه‌اي نتواند باري مردم عرب‌زبان، به عربي سخنراني كند. با آن كه زبان حوزويان عربي است. اساساً، زبان عربي، زبان اسلام است.
خلاصه، اين آرزوي من است كه ببينم روزي، حوزه‌ها بتوانند چنين افرادي را تربيت كنند. حتماً، اولياء امور، به اين مسأله مهم توجه دارند و مقدمات كار را انجام مي‌دهند.
 
ج- ساده‌زيستي و توجه به معنويات.
از چيزهايي كه در پايين آمدن سطح علمي دخالت دارد، توجه به ماديات ومسائل زندگي است كه متأسفانه تا حدود زيادي، حوزويان ما را به خود مشغول داشته است.
درست است كه امروز، گرفتاريها بسيار است، ولي انسان اگر توجه به خدا و عشق به هدف داشته باشد، مي‌تواند همه اينها را كوچك بشمارد و تحصيل توفيقات بسياري كسب كند.
ما نبايد از ياد ببريم بزرگان ما زندگيهاي سختي داشته‌اند، ولي در عين حال از تلاش و فعاليت و تحقيق نايستاده‌اند. مرحوم آيت‌الله شيخ محمدحسين اصفهاني، در نجف، اجارة خانه‌اش رانداشت كه بدهد؛ از اين روي، مي‌خواست زن و بچه‌اش را ببرد در حجره‌اي از حجره‌هاي داخل مسجد كوفه، كه براي زوار درست كرده‌اند، جاي بدهد. در عين حال اشتغالات علمي را در حدّ اعلي داشت. از اين نمونه بزرگان، زياد بوده‌اند.
سعي كنيم تا مي‌توانيم زندگيمان ساده و مناسب شأن طلبه باشد، تا اين كه از تحصيل و تحقيق بازنمانيم. قضيه‌اي از مرحوم آيت‌الله خوانساري، براي شما نقل مي‌كنم كه خودم وقتي آن را ديدم، آرزو كردم كه خدا به من هم يك چنين توفيقي بدهد.
يك هفته پس از فوت ايشان بود كه آقا سيدجعفر، فرزند ايشان، عده‌اي از علماي قم و تهران را دعوت كرده بود و در آن جلسه، ايشان گفت: «هيجده ميليون سهم امام و سيصد هزار تومان كفارات باقي مانده است. تكليف اينها چيست؟»
همگي نظر دادند: سهم امام، طبق معمول، صرف شهريه طلاب قم بشود.
بعد گفت: «تمام مايملك ايشان، دو قطعه فرش كهنه است. [يكي از تجار كه آن‌جا بود، به من گفت: اين فرشها را من براي ايشان گرفته‌ام.] حدود سيصد جلد كتاب دارد كه وصيت كرده است: در صورت موافقت ورثه، آنها را بفروشند و براي ايشان استيجار نماز و روزه كنند. (با اين كه معروف است كه ايشان، يك مرتبه تمام نمازهايش را قضاء كرده است.)
چنين بزرگواري با اين حدّ از زهد و تقوا، آن‌همه پشتكار در امر تحصيل و تحقيق كه جامع‌المدارك ايشان، گواه اين مطلب است و مرحوم امام هم، يك وقتي، به مناسبتي، از اين اثر بزرگ تجليل كرده‌اند، بايد الگوي طلاب قرار بگيرد و مانند ايشان ساده‌زيستي و تلاش در امر تحصيل را پيشة خود سازند.
در اين زمينه خاطره‌اي از آن بزرگوار دارم كه نقل مي‌كنم :آن مرحوم، حافظة بسيار قوي داشت.
حدود ده سال پيش از فوت ايشان، به ديدن ايشان رفتم. پرسيدم به چه كاري مشغول هستيد؟
فرمود: «العقائد الحقه» كه در عقايد شيعه است مي‌نويسم.
گفتم: شما از چه راه حدوث ماده را ثابت كرده‌ايد؟
مطلبي فرمودند : بحث و گفتگو در اين باره به دراز كشيد، ولي به نتيجه‌اي نرسيد.
چند سال از اين جريان گذشته بود. سه روز قبل از فوت ايشان، به عيادتشان رفتم. چند تا فرع فقهي از وي پرسيدم. و چون حال ايشان، مساعد نبود، گفتم به صورت استفتايي جواب بدهيد، نه استدلالي. فرعها را پاسخ داد. البته به صورت استدلالي! بعد فرمود:
«از گذشته سخن بگويم»
من تعجب كردم كه مقصود ايشان، كدام گذشته است
فرمود : «شما يك وقتي دربارة دليل بر حدوث ماده از من مطلبي پرسيديد و پاسخ دادم، ولي شما اشكال كرديد.»
با همان شدت مرض، شروع به جواب فرمود. من از حافظة ايشان و همت والاي ايشان، بسيار تعجب كردم. خيلي مرد با تقوا و زاهدي بود.
نكته ديگر كه يادآوري آن را لازم مي‌دانم، اين است كه : در سابق، روش بسيار خوب و مفيدي در حوزه‌ها مرسوم بودكه الان، تقريباً متروك شده است، خصوصاً با آمدن نوار ضبط صوت در سيستم آموزشي.
در سابق، چنين مرسوم بود كه طلب، هيچ‌گاه، در سر درس چيزي نمي‌نوشت و تمام توجهش به مطالبي بود كه استاد مي‌گفت. بعد آنچه فهميده بود، تقرير مي‌كرد. اين شيوه، در تقويت نيروي حافظه و درك طلبه، بسيار مفيد بود.
ولي الان، طلبه يا توجهش در سر درس به كتابت درس است و يا اعتمادش به نوار كه پس از درس، استفاده خواهد كرد. از اين جهت، آن دقت لازم را نسبت به مطلب استاد ندارد.
حتي كامپيوتر، كه الان صحبتش هست، به عقيده من، با اين كه در وقت انسان صرفه‌جويي مي‌كند و از اين جهت، خدمت بزرگي به انسان مي‌نمايد، ولي ضرر مهمي براي محقق دارد. زيرا محقق وقتي كه دسترسي به مطالب كامپيوتر داشت، لازم نمي‌بيند به منابع رجوع كند. اين عدم رجوع، موجب از دست دادن مطالب جنبي بسياري مي‌شود كه در ضمن تتبع و تحقيق در يك موضوع، همواره، محقق بدان دست مي‌يابد. نوعاً مطالب جنبي، بيش از مطلبي است كه مستقيم در پي آن است.
 
د-آشنایی با علوم جدید
چون برنامه‌هاي تحصيلي سابق با برنامه‌هاي تحصيلي حالا فرق كرده است؛ در صد سال قبل و يا نزديكتر اكثر علوم در حوزه‌ها خوانده مي‌شد، مثلاً رياضيات خوانده مي‌شد، طب خوانده مي‌شد، فلسفه خوانده مي‌شد. مرحوم سيد ابوالحسن قزويني، مرحوم ابوالحسن شعراني، مرحوم ميرزا مهدي قمشه‌اي، مرحوم ميرزا احمد آشتياني، مرحوم سيد كاظم عصار، اينهايي كه من ديده بودم اكثر علوم را خوانده بودند. قانون خوانده بودند، رياضيات خوانده بودند، شايد موسيقي هم مي‌دانستند، فقه و اصول هم مي‌دانستند، فلسفه هم مي‌دانستند. ولي سبك تحصيل حالا عوض شده است، يعني منحصر شده به تقريباً فقه و اصول و ادبيات و كمتر اين علوم در آن خوانده مي‌شود. من توصيه مي‌كنم، چون اين علوم در حوزه‌ها نيست، طلبه‌ها اول دانشگاهشان را بروند، اگر فارغ التحصيل از دانشگاه شدند دانشگاه را ببينند و علوم دانشگاهي را ياد بگيرند، آن وقت به حوزه‌ها رو بياورند. من دو تا پسر دارم كه هر دويشان را طلبه كرده‌ام، هر دويشان را هم وادار كردم كه اول دانشگاهشان را طي كنند و فوق ليسانسشان را بگيرند و بعد بروند به سراغ طلبگي و حوزه. يكي فوق ليسانس حقوق است و يكي هم دکتری در فلسفه علم است. حالا هم سر درس من هم مي‌آيد، كفايه هم مي‌آيند، شواهد مي‌آيد.
 
ه- روش صحیح درس خواندن
 ما كه درس مي‌خوانديم، اول درس فردا را پيش مطالعه مي‌كرديم ، البته در فهم به پاي استاد نمي‌رسيديم ، ولي اين كار را مي‌كرديم. بعد دو مرتبه آنرا مطالعه مي‌كرديم و من قشنگ يادم هست كه دو مرتبه مي‌خواندم. جاهاي مشكل را مي‌نوشتيم. اين كتابهاي من همه پر است از حاشيه، از صرف و نحو تا اسفار و مكاسب، بعد فردا مباحثه مي‌كرديم. بعد كه كتاب را تمام مي‌كرديم، درس مي‌داديم و يك درس هفت، هشت مرتبه خوانده مي‌شد. حالا شما يك جلسه كه مي‌آئيد، نه مباحثه داشته باشيد و نه پيش مطالعه و نه مطالعه. اين انسان را به جايي نمي‌رساند. بلكه يك چيز بي‌ربطي در مي‌آيد، بي‌پايه ياد مي‌گيريد. كساني كه مطالب فلسفي را ناقص بخوانند منحرف مي‌شوند از جهت عقيدتي، ولي اگر كامل خوانده شود انسان خوب مؤمن مي‌شود.