جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

اما معناي اصطلاحي كه مي‌خواهيم بحث كنيم، از قديم چنين بوده كه مرادف با حكمت است، يعني گاهي مي‌گويند فلسفه و گاهي مي‌گويند حكمت. در مجموع، فلسفه علمي است كه انسان را آگاه به بودها و نبودها و بايدها و نبايدها مي‌كند. فلسفه و يا حكمت را به دو قسم حكمت نظري و حكمت عملي تقسيم كرده‌اند، چون موضوع بحث و بررسي يا از اموري است كه در اختيار بشر است يا از اموري است كه در اختيار بشر نيست.
من سخن مي‌گويم، نماز مي‌خوانم، دروغ مي‌گويم، غيبت مي‌كنم، ... تمام افعال بشر در اختيار خودش است. چيزهايي كه در اختيارش نيست، مثل آسمان و كرات و وجود خودش و طبيعت مثل معادن و مركبات و عناصر بسيطه.
آنچه كه مربوط به افعال و امور اختياري ماست، به آن «حكمت عملي» مي‌گويند و آن بحثهايي كه مربوط به امور اختياري ما نيست و مربوط به موجودات خارج از اختيار ماست به آن «حكمت نظري» مي‌گويند. در نتيجه به طور كلي علوم عقلي تقسيم به حكمت نظري و حكمت عملي مي‌شود. اين علوم عقلي در مقابل علوم نقلي است، مثلاً ادبيات علوم نقلي است، و به حكمت نظري و حكمت عملي ربطي ندارد.

پس نحو، صرف، بيان، بديع، معاني، فقه و اصول و امثال اينها ربطي به حكمت ندارند.