جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

هر علمي يك موضوع و يك تعريف و يك غايت دارد. هميشه قبل از ورود در هر علم بايد اين سه را بررسي نماييم. چرا موضوع علم بايد شناخته شود؟ چون بايد معلوم شود كه محور و هستة مركزي بحث در آن علم چه چيزي است و در اين ميان سر چه كسي تراشيده مي‌شود؟ سپس بايد بدانيم فايدة اين علم كه مي‌خوانيم چيست؟ و در نهايت بايد بدانيم فراگيري اين علم چه هدفي و چه نتيجه‌اي خواهد داشت؟
لذا سؤال اين مي‌شود: فلسفه موضوعش، تعريفش و غايتش چيست؟ غايت با فايده فرق دارد. هميشه غايت مساوي با كلمة غرض است. به عبارت ديگر انگيزة شما از خواندن فلسفه چيست و چرا فلسفه مي‌خوانيد؟
غرض و محرك شما براي خواندن فلسفه چيست؟ فائده چيزهايي است كه وسط راه آنها را به دست مي‌آوريد و در مورد آن فكر نكرده‌ايد، مثلاً شما انگيزه‌تان كندن چاه آب است و علت غايي رسيدن به آب است ولي در راه رسيدن به اين غرض، ممكن است در ميانة راه گنجي نصيب شما شود. يا مثلاً درست است كه انگيزه و علت غايي نجار كه صندلي را درست كرده اين است كه يك انسان بر روي آن راحت بنشيند، ولي شما ممكن است از اين صندلي براي غير نشستن هم استفاده كنيد. آن محرك اصلي را «علت غائيه» مي‌گويند، لذا مي‌گويند هر شيئي چهار علت دارد:‌ علت فاعلي ـ علت غايي ـ علت مادي ـ علت صوري.
آن صندلي كه من روي آن مي‌نشينم با چهار عامل به وجود آمده:‌
اول، جناب نجار است. اين نجار داخل منزلش نشسته بود و با خود فكر كرد كه چند صندلي بسازيم كه مردم روي آن بنشينند و ما هم يك مقداري پول گيرمان بيايد. اين فكر و تصور نجار را از داخل منزل بيرون آورد و به درب دكان رساند. اين را علت غائيه مي‌گويند. علت مادي اين صندلي چيست؟‌ چوب، ميخ و چسب و چرم. مجموعاً مصالح ساختماني را «علت مادي» مي‌گويند و اين صورتي كه اين صندلي دارد را «علت صوري» مي‌گويند. علت صوري، صندلي را از مبل جدا مي‌كند، چون مصالح ساختماني صندلي با مبل و ميز ممكن است يكي باشد، اما يكي را صندلي مي‌گويند و آن ديگري را ميز مي‌نامند.
چه چيزي سبب شده كه اين دو از هم جدا شده‌اند؟‌ صورت، سبب جدايي اينها شده و الا علت غائيه و علت مادي چيزي نيست. پس علت غايي آن چنان چيزي است كه فاعل را براي انجام عملي راه مي‌اندازد، ولي در راه گاهي آقاي فاعل به يك چيزهايي برخورد مي‌كند، چيزهايي كه فكر نمي‌كرده، آنها را «فائده» مي‌گويند. پس ما بايد موضوع فلسفه و علت غايي و غرض و تعريف فلسفه را بدانيم.
براي روشن شدن مطلب توضيحاتي عرض مي‌كنم: ما در عالم سه گونه صفت داريم، بعضي از صفات هستند كه عارض بر چيزي مي‌شوند اما با تخصص طبيعي و بعضي از صفات عارض مي‌شوند ولي با تخصص رياضي و بعضي از صفات كه عارض مي‌شود عروضشان احتياجي به تخصص طبيعي و رياضي ندارد.
احتياجي به تخصص طبيعي و رياضي ندارد،‌ يعني چه؟ مثلاً‌ مي‌گوييد: آب گرم است و يا آب سرد است؛ حرارت و برودت دو صفت هستند كه عارض بر شيئي موجود مي‌شوند كه همان آب است. حرارت و برودت بر شيئي موجود، بدون مقدمه عارض مي‌شوند يا نه؟ بديهي است كه اين موجود،‌ اول به حسب حكم عقل بايد جسم باشد و يك تخصص طبيعي پيدا بكند، يعني جسمي باشد كه قابليت براي حرارت و برودت را داشته باشد تا اين كه حرارت و برودت بر او عارض بشوند، پس اول اين موجود جسم شده و بعد جسم قابلي شده از براي بروز حرارت و برودت، آنگاه حرارت و برودت بر آن عارض شده است. البته بر هر جسمي حرارت و برودت عارض نمي‌شود. يك گونه صفات ديگر داريم، هنگامي كه عارض بر شيئي مي‌خواهد بشود بايد آن شيء تخصص رياضي داشته باشد، مثلاً شما بلندتر از من هستيد و من كوتاهترم، بلندي و كوتاهي از صفات ابعاد است و از صفات كميات متصله است. يا اگر مي‌گوييد: صد از هزار كمتر است، كمي و زيادي نيز از صفات كميات منفصله است. عدد را كم منفصل و ابعاد را كم متصل مي‌گويند. آيا صفات بلندي و كوتاهي و مساوات بدون اين كه موجود اول اتصاف و تخصص رياضي پيدا بكند، امكان دارد؟‌ا ابعاد، موضوع علوم رياضي است. گفتيم كم منفصل موضوع علم حساب و كم متصل موضوع علم هندسه و هيئت و موسيقي است. موسيقي را از علوم رياضي مي‌شمرند چون موضوع آن كم متصل است. مساوات، بلندي، كوتاهي از صفات بُعد و امتداد و كشش است،‌ يعني اگر امتداد يا كشش يا كم متصل نباشد ديگر مساوات، بلندي و كوتاهي معني ندارد.
پس معلوم شد اگر مي‌گوييم:‌ اين موجود بلندتر از آن موجود است، بلندي و كوتاهي صفت موجود به اعتبار تخصص رياضي مي‌شود. تخصص رياضي، يعني چه؟ يعني به اعتبار اينكه اين موجود اندام يا اتصال و كشش يا بُعد دارد اين صفات بر آن عارض مي‌شود. پس ديديم بعضي از صفات، عارض بر بعضي از موجودات مي‌شوند اما بعد از آن كه اين موجودات تخصص طبيعي پيدا بكنند و بعضي از صفات،‌ عارض بر بعضي از موجودات مي‌شوند اما بعد از آن كه اين موجودات تخصص رياضي پيدا بكنند؛ ولي بعضي از صفات، ‌عارض بر موجود مي‌شود بدون نياز به تخصص طبيعي و رياضي. مي‌بينيم بعضي از صفات و نعوت كليه، عارض بر موجود مي‌شود اما نيازي ندارد به اين كه تخصص رياضي يا طبيعي پيدا بكند؛ مثل عليت و معلوليت، مجرد بودن، مادي بودن، ممكن بودن، واجب بودن، واحد بودن و كثير بودن، جوهريت و عرضيت. اگر ما مي‌گوييم موجود يا علت است يا معلول، اتصاف موجود به عليت و معلوليت توقف بر تخصص طبيعي مثل حرارت و برودت يا توقف بر تخصص رياضي مثل بلندي و كوتاهي يا كمي و زيادي ندارد. عليت و معلوليت از صفات موجود است. به تعبير ديگر عليت و معلوليت از صفات موجود بما هو موجود است. مي‌گوييم موجود،‌ يا علت يا معلول يا واجب يا ممكن است؛ واجب بودن و ممكن بودن متوقف بر اين نيست كه موجود ما يا تخصص طبيعي و يا تخصص رياضي داشته باشد.
همة علوم غير از فلسفه، يك موضوعي دارند كه بخشي از موجودات عالم را در بر مي‌گيرند، مثلاً طب موضوعي دارد به نام بدن؛ حساب، موضوعش تعين و تشخص دارد؛ فيزيك و شيمي و هيئت و هر علم ديگري به همين صورت هستند.
اما فلسفه موضوعش موجود خاص نيست، بلكه «موجود بما هو موجود» است. نتيجه اين است: ‌مسائلي كه در فلسفه مطرح مي‌شود مربوط به نعوت و صفات موجود بدون تخصص طبيعي و يا رياضي است ولي در علوم ديگر مسائلي كه مطرح مي‌شود مربوط به بخشي از موجود است، يعني در علوم ديگر موجود، يك تخصص طبيعي يا رياضي پيدا كرده سپس در اطراف آن صحبت مي‌كنند.
پس در فلسفه محور بحث، موجود بما هو موجود است. بدن و عدد و آسمان و زمين، موضوع فلسفه نيستند، چون تمام اينها موجودات مشخص و معين و محدود هستند و در فلسفه، موضوع بحث، بخشي از وجود و هستي نيست؛ در فلسفه بخشي از هستي مطرح نيست، بلكه خود هستي و صفات هستي مطرح است. صفات هستي، يعني چه؟ يعني چيزهايي كه مال هستي و خود هستي است، نه صفاتي كه مربوط به هستي محدود، معين و مشخص و با يك مرز مشخص .
اگر سخن مربوط به يك هستي با مرز مشخص باشد، فلسفه نيست بلكه كشاورزي يا علم نباتات يا علم معدن يا علم آسمان يا علم حيات است. در اين علوم، مسائل كلي نيست بلكه مسائل جزئي يعني مربوط به همان بخش است. اگر مي‌گويند مسائل فلسفي جهان شمول است، يعني اين كه اختصاص به بخش خاصي از وجود ندارد و هر جا كه قدم بگذاري به مسائل فلسفي احتياج دارد، چون از صفات موجود بما هو موجود سخن به ميان مي‌آيد، نه از صفات هستي معين و محدود با مرز خاص. موجود بما هو موجود يعني هستي بدون مرز، يعني خود هستي و صفات هستي. به عبارت ديگر گاهي كثرت مورد بحث است و گاهي وحدت. كثرت مورد بحث باشد، يعني چه؟ در علوم آنچه كه مورد بحث است كثرت است، براي اين كه هر علمي يك بخشي از هستي را مورد بحث قرار داده است اما موضوع فلسفه بخش بخش نيست بلكه به صورت واحد و يك جا مي‌خواهد صفات هستي را مطرح كند و براي ما بگويد.
در نتيجه ما گفتيم كه فلسفه و حكمت بر مجموع علوم عقلي اطلاق مي‌شود كه شامل حكمت نظري و حكمت عملي مي‌باشد.
يك بخش از حكمت نظري الهيات بالمعني الأعم يا فلسفة علم اولي يا علم كلي است. چرا به آن بخش علم كلي مي‌گويند؟ براي اين كه آن چه كه در اين بخش مطرح مي‌شود مسائلي نيست كه مربوط به بخشي از هستي و وجود باشد. مثلاً در فلسفه بحث علت و معلول يا بحث وجوب و امكان مي‌كنيد، اينها مربوط به يك بخش از هستي نيست بلكه مربوط به تمام عالم است. لذا در هر علمي كه قدم بگذاري و هر جا كه بروي اين قواعد حاكم است. لذا يكي از دلايلي كه به اين قسم، علم كلي مي‌گويند آن است كه چون در آن از صفات موجود بما هو موجود سخن گفته مي‌شود.
مي‌گويند ارسطو بعد از آنكه علوم رياضي و طبيعي را تدوين كرد، ديد يك سري مسائل است كه جاي آنها در علوم طبيعي و علوم رياضي نيست، لذا آنهارا به يك بخش خاصي معين كرد و آن بخش را به نام «ما بعد الطبيعه» ناميد. ما بعد الطبيعه يعني بعد از آنكه علوم طبيعي را نوشت، علوم خاص را كه مربوط به مسائل غير از علوم طبيعي و علوم رياضي مي‌شد، بعد از طبيعيات قرار داد. اصطلاح ديگر ما بعد الطبيعه، متافيزيك است. متا، يعني بَعد؛ فيزيك يعني علوم مادي. چون اين مسائل خاص جايشان در علوم طبيعي نبود، پس بعد از نوشتن علوم طبيعي اينها را بعد از آنها نوشت؛ پس اينها بعد از طبيعيات قرار گرفت. لذا علوم الهي را به اين جهت متا فيزيك مي‌گويند.
البته بعضي متا فيزيك را تعريف كرده‌اند: متا فيزيك يعني علمي كه در آن از خدا و روح و ... سخن بگويند؛ ولي اين معنا براي متا فيزيك پسنديده نيست.
پس چون اين علوم در ترتيب وضعي كتابهاي ارسطو بعد از علوم طبيعي و رياضي نوشته شده است،‌ به آن ما بعد الطبيعه مي‌گويند و از سوي ديگر اين علوم چون در مقام وجود، قبل از طبيعت است، لذا ما قبل الطبيعه نيز ناميده شده‌اند، چون با توجه به اين كه الهيات را دو قسم كرده‌اند، اول: الهيات بالمعني الأعم كه معنا كرديم و دوم :‌ الهيات بالمعني الأخصّ به معناي بخش خدا و صفات خدا كه به اعتبار اين بخش، اسمش را الهي گذارده‌اند، چون در اين سري مباحث سخن از خدا به ميان مي‌آيد، لذا كل را به اسم جزء‌ نامگذاري كرده‌اند، يعني چون يك جزء‌ مباحث فلسفي خدا و صفات او است، لذا مجموع را علم الهي گفته‌اند و اين تسمية كل به اسم جزء‌است.
به اين ترتيب اين علم را به يك اعتبار ما بعد الطبيعه و به يك اعتبار ما قبل الطبيعه ناميده‌اند.
پس مجموعاً چند اسم شد: فلسفة اوليٰ ، علم ما بعد الطبيعه، علم ما قبل الطبيعه، علم كلي، الهيات بالمعني الأعم و امور عامه. تمام اينها مي‌گويند ما علمي هستيم كه موضوعمان موجود بما هو موجود است و مسائلي كه در اينجا مطرح مي‌شود صفات و نعوت كليه است كه مربوط به موجود بما هو موجود بدون تخصص طبيعي و رياضي است و بالاخره ما در اينجا از وجود و صفات وجود سخن مي‌گوييم؛ صفاتي كه مربوط به هستي است نه بخشي از آن، چون يك صفاتي داريم كه مال هستي است مثل علت و معلول، تجرد، ماديت و ... كه اينها پيرامون كل هستي است نه بخشي از آن.

تا اينجا گفتيم كه وارد هر علمي كه مي‌شويم اول موضوع، سپس تعريف و بعد از آن غايت مورد بررسي قرار مي‌گيرد. تا اينجا دانستيم كه موضوع فلسفه به اين معناي دوم موجود بما هو موجود يعني وجود و هستي است.