جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

در هر علمي از عوارض موضوع سخن گفته شود، عوارض يعني چيزهايي كه بر موضوع عارض مي‌شود. مثلاً شما در پزشكي از عوارض بدن انسان سخن مي‌گوييد، در حساب از عوارض عدد سخن مي‌گوييد؛ جمع، ضرب، تفريق و ... عوارض عدد هستند. در هندسه از عوارض كم متصل سخن مي‌گوييم كه مثلاً شكل‌ها عوارضشان چيست؟ پس اگر موضوع فلسفه موجود بما هو موجود باشد،‌ سخن از عوارض موجود بما هو موجود است. عليت، معلوليت، وحدت، كثرت، امكان، وجوب. تمام اينها عوارض موجود بما هو موجود است.
نكتة مهم :‌
در هر علمي اول بايد موضوع آن ثابت شود و سپس سخن از صفات و خواص آن موضوع گفته شود. موضوع هر علمي كجا بايد ثابت بشود؟ موضوع يك علم ثبوتش يا بايد بديهي باشد يعني با حس ثابت شود، يا به برهان و دليل اثبات بشود. موضوع علم پزشكي كه بدن انسان است، احتياجي به اثبات ندارد چون بديهي و روشن است. البته در خود علم، موضوع آن علم را اثبات نمي‌كنند بلكه بايد قبلاً موضوع علم ثابت شده باشد بعد بياورند آنجا بگذارند و در اطراف و عوارضش سخن بگويند.
فلسفه يكي از كارهايي كه مي‌كند اين است كه موضوعات علوم و بود و نبودشان را بيان مي‌كند چون در فلسفة اولي از بود و نبود اشياء سخن به ميان مي‌آيد، يعني چه چيزي هست و چه چيزي نيست؟ چه چيزي حقيقت دارد و چه چيزي حقيقت ندارد؟ و موضوعات علوم بايد قبلاً اثبات بشود. اگر از راه حس و بداهت ثابت نيستند، از راه استدلال و برهان در علم اعلي، علم وسيع‌تر، علم فراگيرتر اثبات شوند كه آن علم، فلسفه است و به همين علت است كه فلسفة اولي مادر علوم ناميده مي‌شود.
پس در فلسفه، 1ـ مسائلي كه مطرح مي‌شود جهان شمول است و كليت دارد و مربوط به بخش‌ خاصي از هستي نيست. 2ـ چون در فلسفه از بود و نبود اشياء‌سخن به ميان مي‌آيد، لذا موضوعات علوم اگر نياز به استدلال و اثبات داشته باشند در فلسفه اثبات مي‌شوند. 3ـ امور حقيقي و وهمي و غريزي و فطري انسان مورد كاوش قرار مي‌گيرد، چون انسان خيلي چيزها را خيال مي‌كند وجود دارد ولي واقعيت ندارد، خيلي چيزها را فكر مي‌كند نيست، ولي واقعيت دارد. تشخيص امور اعتباري از امور حقيقي در فلسفه انجام مي‌گيرد مثلاً خيلي‌ها منكر وجود زمان هستند و مي‌گويند: زمان امر موهوم است، خيلي‌ها منكر مكان هستند و مي‌گويند مكان امر موهوم است. خيلي‌ها منكر خواص غير رياضي اجسام هستند و ... اين مسائل در فلسفه اثبات مي‌شود كه فلان چيز هستي دارد يا ندارد؟ يا مثلاً وجود اصيل است يا ماهيت؟ در فلسفه اثبات مي‌شود كه ماهيت امر اعتباري و ساختة ذهن است و ذهن آن را از شيء‌ خارجي انتزاع كرده است و در مقابل آن وجود اصالت دارد.
نتيجه: اولاً ما در فلسفه از كلي‌ترين امور بحث مي‌كنيم؛ دوم: در فلسفه موضوعات علوم اثبات مي‌شود؛ سوم: امور حقيقيه از امور اعتباريه جدا مي‌شوند مثل ماهيت و وجود كه اين سه كار در هيچ علمي از علوم انجام نمي‌گيرد، پس نياز ما به فلسفه براي اين است. البته كساني كه مخالف با فلسفه هستند مي‌گويند فلسفه در موارد اموري است كه از تجربه بيرون است و چيزي كه از روش تجربه خارج باشد ارزش ندارد. به عبارت ديگر روش‌هاي موجود در فلسفه مثل روشهاي قياسي و متافيزيكي ارزش علمي ندارد.
البته لازم است كه يك قيدي به تعريف فلسفه نيز اضافه كنيم، لذا فلسفه را اينگونه تعريف مي‌كنيم: علم به احوال موجودات بما هي موجودات به قدر طاقت بشر، يعني به اندازه‌اي كه توانايي و قدرت فكري به ما اجازه مي‌دهد.
پس تعريف فلسفه به عربي چنين است: «العلم بأحوال الأعيان الموجودات علي ما هي عليها بقدر الطاقة البشرية».

تعريف ديگر اين است كه :‌ انسان يك جهاني از انديشه بشود كه اين جهان انديشه مطابق باشد با جهان خارج. به عربي: «صيرورة الإنسان عالماً عقليّاً مضاهياً للعالم العيني» (مضاهياً يعني مشابهاً). انسان يك جهاني است نبشه در گوشه‌اي، چون نقشة عالم در مغزش است و علم به حقايق كه داشته باشد و حقايق عالم كه براي او روشن باشد و سلسلة وجود براي او روشن باشد و تمام مجردات و ماديات براي او واضح و آشكار باشد، او يك جهان عقلي مي‌شود؛ لذا حضرت علي (ع)‌فرمودند: «أتزعم أنَّك جرمٌ صغيرٌ وفيك انطوي العالم الأكبر» تو خيال مي‌كني جسمي كوچك هستي در حالي كه تمام عالم در تو گنجانده شده است و اين حالت هنگامي است كه علم به حقايق عالم پيدا كرده و جهاني از انديشه شده باشد.