جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

 «الشيء ما لم يجب لم يوجد» معنايش اين است كه هر چيزي كه موجود مي‌شود در رتبة سابقه بر وجودش ، وجوب و ضرورت پيدا كرده است و الا موجود نمي‌شد. آمدن شما به اينجا كه يكي از امور عالم است و امر ممكني بوده و هست و حالا تحقق پيدا كرده است به حد وجوب رسيده كه تحقق پيدا كرده است و اگر به حد وجوب و ضرورت و حتميّت و لزوم نمي‌رسيد تحقق پيدا نمي‌كرد. هر چيزي همينطور است؛ سخن گفتن من كه موجود شده در مرتبة سابق پيش از اينكه تحقق پيدا كند وجوب و لزوم پيدا كرده است كه محقّق شده است.
وجوب و لزوم از كجا پيدا مي‌كند؟ از ناحية علت. علت چه مي‌كند؟ علت و فاعل سد ابواب عدم  بر اين شيء ممكن مي‌كند، یعنی تمام نواحي و روزنه‌هايي كه ممكن است از آن روزنه‌ها عدم متوجه آن شيء بشود را سد میکند و راههاي عدم را مي‌بندد، آن وقت شيء موجود مي‌شود.
مثال: آمدن شما از چند راه ممكن بود منجرّ‌ به نيامدن بشود و از چند راه ممكن بود اين آمدن تحقق پيدا نكند: يكي اين كه زنگ ساعت شما، شما را از خواب بيدار نكند و شما همچنان بخوابيد تا وقت بگذرد و  آمدن منتفي بشود. يكي ديگر اين كه جيبتان خالي از پول باشد و نتوانيد وسيله‌اي فراهم كنيد براي اينكه طيّ مسافت كنيد. ديگر اين كه وسيله اصلاً موجود نباشد براي طيّ اين مسافت. چهارم اين كه كسالت داشته و ... اما شما چه كار كرديد؟ از ديروز سعي كرديد كه مزاجتان آماده باشد و سلامت باشيد كه بتوانيد بياييد. پولي را فراهم كرديد براي اينكه با وسيله‌اي بتوانيد بياييد‌، به دنبال يك وسيلة مطمئن رفتيد ان را پيدا كرديد و آمديد. تمام موانع و تمام راههايي كه ممكن بود از آن روزنه‌ها و از آن راهها عدم تخلل پيدا كند و آمدن شما به نيامدن منتهي بشود، تمام اينها را بستيد، جلويش را گرفتيد و بالاخره اگر در صد روزنه‌اي كه ممكن بود عدم متخلّل بشود اگر نود و نه تايش را بسته بوديد و يكيش باز بود، باز آمدن تحقق پيدا نمي‌كرد. پس اين كه آمدن تحقق پيدا كرده است، تمام آن صد روزنه‌اي كه (مثال زدم برايتان) ممكن بود از آن روزنه‌ها عدم متوجه عمل شما بشود تمام اينها را به گفتة استادي داشتيم مرحوم آيت الله شيخ محمد تقي آملي (رضوان الله عليه) مي‌گفت توي اين سوراخي‌ها توپي گذاشته‌ايد يعني سوراخي‌ها را گرفته‌ايد، خدا بيامرزدشان مي‌گفت توي اين سوراخي‌ها توپي مي‌گذاريم، تمام اين سوراخي‌‌هايي كه ممكن است عدم را متوجه فعل ما بكند تمامش را مي‌بنديم و امدن تحقق پيدا مي‌كند . ایاغير از اين امكان دارد ؟ از صد راه ممكن بود عدم متوجه فعل شما بشود، نود و نُه تايش را ببنديد اما يكي باز باشد، وسيله نبود، پول داشتيد، سلامت داشتيد یا.... اما وقتي كه سد روزنه‌ها  كرديد،در واقع ابواب عدم را سد كرديد درنتیجه، فعل محقق مي‌شود.
پس قبل از آني كه فعل محقق بشود فاعل چه كار مي‌كند؟ فاعل تمام ابوابي كه ممكن است عدم از آن راه متوجه فعل بشود را مي‌بندد و به دنبال آن فعل وجوب پیدا می کند. وجوب كه پيدا كرد حتميت می یابد.
متكلم وقتي كه اين قاعدة فلسفي را برخورد كرد وا اسلام او بلند شد، گفت: واويلا! اين قاعدة «الشيء ما لم يجب لم يوجد» مخالف دين است، مخالف علم الهي است، مخالف آن است كه قرآن مي‌گويد، مخالف آن است كه اسلام و دين مي‌گويد. چرا؟ براي اينكه اگر بنا بشود فعل وجوب پيدا بكند، معلول وجوب پيدا بكند و عدم تحققش ممتنع بشود ، پس فاعل ديگر فاعل موجِب نيست، بلکه فاعل موجَب است. فاعل موجِب آن فاعلي است كه خودش ايجاب كرده است و با اختيار و ارادة خودش كار را انجام مي‌دهد. فاعل موجَب به صيغة اسم مفعول آن فاعلي است كه مضطرّ است در انجام كارش، مثل آفتاب. آفتاب در اشعاع و در تنويرش، آتش در ايجاد حرارتش فاعل موجَب است، فاعل موجِب نيست. فاعلي است كه يكون مضطرّاً إلي عمله، فاعلي است كه بدون اراده كار خودش را مي‌كند. اراده‌اي ندارد! آتش بايد بسوزاند، نمي‌تواند نسوزاند. آیا آتش مي‌تواند بگويد من نمي‌سوزانم؟ اين آفتاب مي‌تواند بگويد كه من اشعاع نخواهم كرد و عالم را روشن نمي‌كنم؟ اين را مي‌گويند فاعل موجَب. فاعل موجِب كيست؟ شما هستيد، شما هستيد كه با اراده آمده‌ايد اينجا.
حالا كه شما مي‌گوييد «الشيء ما لم يجب لم يوجد» خدا فاعل موجِب است يا موجَب است؟ حتماً فاعل موجِب است.اما با این قاعده خدا در خلقت عالم اينطور كه شما مي‌گوييد بايد دستش بسته باشد! چون نمي‌توانسته خلق نكند! براي اينكه وقتي كه فعل به ايجاب رسيد و ابواب عدم را بر فعل سد كرد، فعل واجب الوجود شد و وجوب بالغير پيدا كرد، اگر وجوب پيدا كرد ديگر نمي‌تواند خودداري كند و اين كار را انجام ندهد. مگر مي‌تواند خودداري كند و اين كار را انجام ندهد؟ پس خداوند جل و علا فاعل موجَب مي‌شود یعنی مضطرّ‌ در ايجاد مي‌شودبه عبارت دیگر وقتي كه ابواب عدم را بر اين فعل سد كرد و فعل وجوب تحقق پيدا كرد و تحققش در خارج ضرورت پيدا كرد ، پس قدرت ندارد كه نكند! فقط يك راه بيشتر ندارد و آن دادن است. «يمتنع عليه العدم والترك ويجب عليه الفعل». اگر يجب عليه الفعل، مثل آتش میشود كه حتماً بايد بسوزاند.
متكلم وقتي به اين قاعدة «الشيء ما لم يجب لم يوجد» رسيد، وا اسلام‌هايش بلند شد و گفت اين قاعده با اسلام و دين و قرآن منافات دارد و خدا را فاعل موجَب مي‌كند. فيلسوف هميشه نشسته همين كار را بكند كه خدا را فاعل موجَب بكند، نه نمي‌شود! خدا فاعل موجِب است.

آن وقت متكلم چه گفت؟ گفت: لازم نيست برای پيدايش چيزي آن چیز به حد وجوب برسد، نه بلکه وجود که اولويت پيدا كرد کافی ست و، اين اولويت را خود فاعل به شيء مي‌دهد تا وجودش اولاي از عدم بشود. وجودش كه اولاي از عدم شد، باز دست فاعل كوتاه از ترك نيست. چون در این صورت فعل یا ترک، فقط رجحان پيدا میكند ،نه اينكه وجوب حتميت پيدا بكند. اولويت كه پيدا كرد فعل محقق مي‌شود، اولويت را هم خود فاعل به اين شيء مي‌دهد؛ اولايش مي‌كند و اولويت هم از ناحية فاعل و علت مي‌آيد. پس با بودن اولويت، چون وجوب نيست، بنابراين فاعل فاعل موجَب نمي‌شود، مضطرّ در عمل، در فعل و يا در عدم نخواهد بود، چون علت يا علت وجود است و يا عدم است. اگر اولويت را ما بگوييم به جاي وجوب و به جاي ضرورت، اينطوري بگوييم : «الشيء ما لم يكن اولي وجوده لا يوجد».