جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

اين بحث از بحثهاي مهم فلسفي است. مواد ثلاث يعني مواد سه گانه؛ مواد جمع ماده است و مواد ثلاث يعني ماده‌هاي سه گانه.
مقدمتاً توضيحي عرض مي‌كنم: ماده گاهي در مقابل صورت استعمال مي‌شود يعني حامل استعداد. مي‌گويند هر جسمي مركب از ماده و صورت است، صورت هم يا صورت جسمي و امتداد جسميه است يا صورت نوعيه. اين ماده كه در اينجا مورد بحث ماست مراد ماده‌اي نيست كه محل صورت است چون ماده محل صورت است و به قول مشائين صورت در محل حلول مي‌كند. اين بحث بسيار مفصل است.
پس مقصود از ماده در اينجا چيست؟ در منطق خوانديم كه هر نسبتي يك كيفيتي در نفس الامر دارد، يعني بين موضوع و محمول يك رابطه‌اي در نفس الامر و واقع است. مثلاً مي‌گوييم: زيدٌ قائمٌ، الانسان موجودٌ، الله موجودٌ، شريك الباري موجودٌ؛ اين محمولي كه ما داريم نسبت به اين موضوعات يك كيفيت نفس الامريه‌اي دارد. مثلاً در جملة الله موجودٌ، وجود را به خدا نسبت داده‌ايم. ما يا در جملة زيدٌ موجودٌ وجود را به زيد نسبت داديم يا در زيدٌ عالمٌ عالم را به زيد نسبت داده‌ايم، يا در زيدٌ قائمٌ قائم را به زيد نسبت داده‌ايم. اين نسبت يا حتمي حتمي و ضرورت است و يا امتناع است و يا امكان است. نسبت هر شيئي به شيئي ديگر يا به صورت ضرورت و وجوب و لزوم و حتميت است يا به صورت امتناع يا به صورت امكان است و واقعاً نيز اينگونه است. شما مي‌گوييد: الاربعه زوجٌ، نسبت زوجيت را براي اربعه  چگونه است؟ اين نسبت نسبت ضرورت است يعني عقلاً امكان انفكاك ندارد. زيدٌ عالمٌ، عالم يك نسبتي با زيد دارد؛ الانسان موجودٌ، وجود براي انسان نسبتي دارد.
سؤال اين است كه آيا اين وجود براي انسان ضرورت دارد و حتماً بايد موجود شود يا براي انسان امتناع دارد؟ يا اين كه نه امتناع دارد و نه ضرورت، يعني امكان دارد؟ در جملة شريك الباري موجودٌ ،وجود براي شريك الباري امتناع دارد، يعني نسبت وجود به شريك الباري امتناع است. يا در جملة الاربعه زوجٌ فرديت براي اربعه امتناع است.
پس به طور كلي هر محمول و هر موضوعي در نفس الامر و واقع نسبت‌شان يك رنگي دارد، يا رنگ ضرورت و حتميت و لزوم دارد يا رنگ امتناع دارد يا رنگ امكان دارد.
كيفيت نسبت را در نفس الامر ماده مي‌گويند؛ اما آن كه مربوط به ذهن و تصورات ذهني ما ازاين كيفيت نفس الامري است آن را «جهت» مي‌گويند. مثلاً در ذهن شما اين است كه نسبت وجود به انسان، امكان است، پس امكان را جهت مي‌گويند. لذا كيفيت نفس الامري را «ماده» مي‌گويند و كيفيت معقوله را «جهت» مي‌گويند. معقوله يعني آن چيزي كه ما تعقل مي‌كنيم. با اين توضيح، امكان و وجوب و امتناع را هم مي‌توانيد مواد ثلاث بگوييد و هم مي‌توانید جهات ثلاث بگوييد.
وقتي دانستيم ماده و جهت چيست و دانستيم بحث چيست، چند بحث ديگر مطرح مي‌شود: اول آن كه آيا اين مواد ثلاث امور اعتباريه است يا امور خارجيه و واقعيه؟ جواب: اعتباري در نزد ما دو اطلاق و دو استعمال دارد: گاهي مي‌گويند فلان چيز اعتباري است يعني قراردادي است؛ مثلاً وقتی مي‌گويند ملكيت اعتباري است يعني قراردادي است و چون ممكن است بنده امروز مالك اين عبا باشم ولي فردا مالك اين عبا نباشم، چون آن را مي‌فروشم. پس قرارداد، اين ملكيت را براي من تثبيت مي‌كند و يا از من سلب مي‌كند. گاهي مي‌شود اجتماع به يك چيزي ماليّت مي‌دهد و گاهي مي‌شود از يك چيزي سلب ماليّت مي‌كند. مثل اسكناس رضاخاني و اسكناس رژيم طاغوتي كه فعلاً ماليتي در بازار ندارد در حالي كه زماني ماليت داشتند. اين ماليت را چه كسي به آنها داده و چه كسي از آنها سلب كرده است؟ مسلم است اجتماع براي مقاصدي كه دارد قانون‌هايي نيز وضع مي‌كند، مثلاً در بين فرنگي‌ها يك نوع تعظيم و احترام به اين است كه كلاهشان را بردارند، اما در ميان عمامه‌ به سرها چنين قراردادي وجود ندارد كه مثلاً وقتي دو روحاني به هم مي‌رسند عمامه‌هايشان را به رسم احترام بردارند، ولي به عكس تعظيم در آنها اين است كه عمامه‌ سرشان باشد.
شما ببينيد افرادي كه كلاه دارند وقتي وارد مجلسي مي‌شوند كلاهشان را بر مي‌دارند و روي چوب لباسي آويزان مي‌كنند. آيا هيچ معمّمي را ديده‌ايد كه عمامه‌اش را بردارد و بعد وارد اتاق بشود؟ پس اينها مسائل قراردادي است،اينها را اعتباري مي‌گويند.
گاهي اعتباري يك معناي ديگري دارد و به معناي انتزاعي است. انتزاعي يعني چيزي است كه مابحذائي در خارج يا يك مرتبه‌اي از وجود در خارج ندارد،‌ اما منشأ انتزاع و ريشه‌اي در خارج دارد، يعني در خارج چيزي وجود دارد كه از شكم آن اين مفهوم انتزاع و بيرون كشيده مي‌شود. منطقي‌ها اصطلاح خوبي دارند،‌ آنها بعضي از محمولها را «محمول بالضميمه» مي‌گويند و بعضي از محمولها را «خارج المحمول» مي‌گويند. اين اصطلاح يعني چه؟ اگر گفتيم زيد قائم است، مي‌گويند قيام، محمول به ضميمه است، يعني اين كه بايد يك چيزي به زيد ضميمه شود تا بتوانيم بگوييم زيد قائم است؛ يا مثلاً تا به اين جسم بياض ضميمه نشود نمي‌توانيم بگوييم الجسم أبيض. به عبارت ديگر بايد بياض يك مرتبه‌اي از وجود در خارج داشته باشد تا بتوانيم بگوييم جسم أبيض است.
به همين ترتيب محمول قائم بايد در خارج يك مرتبه‌اي از وجود داشته باشد تا بتوانيم بگوييم زيد قائم است. حالا اگر خواستيم بگوييم شريك الباري معدوم است، چطور در اين جمله شما معدوم را حمل بر شريك الباري كرده‌ايد؛ آيا اين محمول مرتبه‌اي از وجود در خارج دارد؟ عدم كه مرتبه‌اي از وجود در خارج ندارد تا بتوانيم بر شريك الباري حمل كنيم! لذا مي‌گوييم: عدم يك امر انتزاعي از شريك الباري است، نه اينكه شريك الباري يك مرتبه‌اي از وجود در خارج دارد و عدم بر آن حمل شده است.
مثالي ديگر مي‌گوييم: چهار زوج است، زوجيت يك چيزي است كه ضميمه به چهار نشده است. آيا شما مي‌توانيم فرق بگذاريم بين الجسم أبيض و الاربعه زوج يا نمي‌توانيد فرق بگذاريد؟ بله، فرق مي‌گذاريد، چون در الجسم أبيض تا يك چيزي ضميمه به جسم نشود نمي‌توانيم أبيض را بر آن حمل بكنيم، اما در الاربعه زوج يك چيزي به اربعه ضميمه نشده، بلكه زوجيت را از شكم اربعه بيرون كشيديد. دومي را خارج المحمول و اولي را محمول بالضميمه مي‌گويند.
محمول بالضميمه يعني يك محمولي است كه بايد به موضوع ضميمه بشود تا بعد بتوانيم بر آن موضوع حملش كنيم. اما يك محمولهايي داريم كه اگر بخواهد حمل بشود احتياج به اين ندارد كه چيزي به موضوع ضميمه شود و سپس حمل شود. حالا حرف ما اين است: امكان، وجوب و امتناع به نظر شما با اين مقياس‌هايي كه گفتيم از مفاهيم و محمولات خارج المحمول است يا محمول به ضميمه است؟ خارج المحمول است، يعني وقتي ما مي‌گوييم الانسان ممكنٌ، الله واجبٌ، شريك الباري ممتنعٌ، آيا امكان و وجوب و امتناع از ذات اينها انتزاع مي‌شود يا اينكه ضميمه‌اي است كه از خارج به اينها مي‌شود و بعد كه ضميمه شد آن وقت اينها را حمل مي‌كنيم؟ براي جواب عرض مي‌كنيم كه اين مفاهيم را اعتباري مي‌گوييم، اعتباري نه به معناي قراردادي، چون ما قراردادي براي امكان و وجوب و امتناع نكرديم بلكه اعتباري يعني انتزاعي است. دو دليل داريم بر اعتباري بودن اين امور، اولاً ما مي‌بينيم اينها در چيزهاي معدوم هم هست، مثل شريك الباري؛ مگر نمي‌گوييم ممتنعٌ، اگر امتناع امر خارجي باشد انساني كه هنوز به دنيا نيامده است (مثل نوة شما) ممكن است يا ممتنع؟ خودش في حد ذات ممكن است، ولي وجود او امتناع ندارد با اينكه معدوم است. اگر امكان يك امر خارجي و واقعي باشد چطور اشياء‌ معدومه متصف مي‌شوند به امكان و امتناع و واجب؟ نمي‌توانيم بگوييم اينها اموري واقعي هستند. از اين گذشته اگر اينها امور واقعي باشند تسلسل لازم مي‌آيد چون اگر امكان، واقعيت داشته باشد و در خارج باشد خود آن امكان كه در خارج است يك وجود و يك ماهيتي دارد (چون هر چه در خارج است يك وجود و يك ماهيت دارد) آن وقت آيا وجود براي او امكان دارد يا نه؟‌مي‌گويند امكان دارد و امكانش موجود است و واقعيت دارد. اگر چنين باشد باز هم آن امكان موجود، يك وجودي دارد و يك ماهيتي و همچنين تسلسل پيش مي‌آيد. از آنچه كه عرض شد يك قاعدة كلي براي شما اينجا پيدا شد كه هر چيزي يا امري كه از خارجيت و واقعيتش تسلسل لازم بيايد امري اعتباري است. به همين ترتيب امكان و امتناع و وجوب اگر خارجي باشند تسلسل لازم مي‌آيد.
نتيجه اينكه اين مواد ثلاث اموری اعتباري يعني انتزاعي هستند و نيز امور خارج المحمول هستند و نه محمول به ضميمه. البته اين دو مطلب يكي است يعني چه بگوييم انتزاعي و چه بگوييم خارج المحمول فرقي نمي‌كند.
خلاصه اين كه مواد ثلاث مابحذايي در خارج ندارند به خلاف بياض انسان، سنگ و قيام كه در مقابل اين مفهوم يك چيزي در خارج است يعني يك مرتبه از وجود هست. پس امكان و امتناع و وجوب اموري انتزاعي و اعتباري و خارج المحمول هستند و دو دليل هم براي اعتباري بدون آنها بيان كرديم يكي اينكه اگر اعتباري نباشد در آنها تسلسل لازم مي‌آيد و ديگر اينكه امور معدوم هم متصف به اينها مي‌شوند پس معلوم مي‌شود كه اينها امور واقعي نيستند.
به همين مناسب اين مطلب را نيز عرض مي‌كنم كه شيخ الاشراق شيخ شهاب الدين سهروردي گفته است كه وجود اعتباري است و ماهيت اصيل است، دليل‌اش همين است كه اگر وجود اصيل باشد و خارجيت داشته باشد تسلسل لازم مي‌آيد، چرا؟ چون اين وجود كه در خارج است يعني وجود، موجوداست چون اگر وجود اصالت و عينيت دارد بايد بگوييم وجود موجود است. موجود يعني چه؟‌ يعني چيزي كه داراي وجود است و وجود اين موجود نيز موجود است يعني چيزي است كه داراي وجود است. اين وجود سوم هم خودش موجود است چون مي‌گوييد اصيل است يعني چيزي است كه داراي وجود است. به همين ترتيب تسلسل حاصل مي‌شود. پس اگر وجود بخواهد موجود باشد بايد وجودهايي نامتناهي موجود بشود تا وجود موجود شود.
جواب ايشان را چنين داده‌اند: بله، وجود موجود است يعني چيزي كه داراي وجود است اما اين وجود، وجود زائد نيست بلكه موجود به خودش است نه به يك وجود زائد ديگر، مثلاً مي‌گوييد اين جسم ابيض است چون بياض دارد. سؤال آن است كه أبيضيت بياض به خود اوست يا به يك بياض ديگر؟ معلوم است كه أبيض بودن بياض به خودش است، پس به بياض زائد و ديگر نيست. به همين صورت موجوديت وجود به خودش هست نه بك وجود زائد ديگر تا تسلسل لازم بيايد.
پس اصل مطلب اين است كه هر چيزي اگر بخواهد واقعي و خارجي باشد و از خارجي و واقعي بودنش تسلسل لازم بيايد، امري اعتباري است.
دانستيم كه مواد ثلاث اموري اعتباري، انتزاعي و خارج المحمول هستند.
در فلسفه يك چيزهايي را امور عامه مي‌گويند. «مفاهيم عامه» اصطلاح فلسفي است كه عبارتند از: امكان، امتناع، ضرورت، وحدت و كثرت. لذا مي‌گويند در فلسفة اوليٰ يا فلسفة عليا كه موضوع ،موجود است بحث از امور عامه مي‌شود كه اين مفاهيم عامه احتياج به تعريف ندارند چون شناخته شدة انسانها هستند. مفهوم وجود احتياج به تعريف ندارد،‌ امكان و امتناع و ضرورت و وحدت و كثرت نيز احتياج به تعريف ندارد مثلاً بچة دو ساله هم معني يكي را مي‌داند وقتي كه آب نبات به او بدهي دست دراز مي‌كند و دومي را مي‌خواهد يا وقتي مي‌خواهي يك چيزي را از او بگيري پا فشاري مي‌كند و نمي‌دهد. ندادن او يعني چه؟ اين همان معناي حتميت و لزوم و ضرورت است؛ يعني اين كه حتمي نمي‌دهيم و اين شيء‌ حتماً بايد پيش من باشد. اين مفاهيم چيزهايي هست كه براي ذهن بشر شناخته شده و بديهي و بسيط هستند و چون بسيطند احتياج به تعريف ندارند.
يك قاعدة كلي برايتان بگويم:‌ بسيط يعني چيزي كه جزء ندارد. مي‌گويند مفاهيم بسيطه يا اصلاً شناخته شده براي ذهن نيست يا اگر شناخته شده باشد بدون واسطه و بدون تعريف شناخته شدة ذهن است، مثل مفهوم وجود. مي‌گويند مفهوم وجود شناخته شدة ذهن است و احتياجي به تعريف ندارد چون اگر چيزي احتياج به تعريف داشته باشد بايد دو جزء داشته باشد، يك جنس و يك فصل داشته باشد؛ مثلاً شما انسان را مي‌خواهيد تعريف كنيد مي‌گوييد: انسان حيوان ناطق است، در اين تعريف يك جزء‌ أعم داريم و يك جزء أخص، و به عبارت ديگر یک جزء مشترك و يك جزء مختص داريم. جزء أعم جنس ناميده مي‌شود.
حالا فرض مي‌كنيم شما اگر بخواهيد وجود را تعريف كنيد بايد آن را به جنس و فصل تعريف نماييد كه جنس بايد أعم از وجود باشد واگر ما چيزي أعم از وجود داشته باشيم لازم مي‌آيد وجود از مفاهيم عامه نباشد در حالي كه قبلاً فرض كرديم اينها از مفاهيم عامه است.

پس به هر حال مفاهيم عامة فلسفي نياز به تعريف ندارد، لذا در اينجا ضرورت و امكان و امتناع را تعريف نمي‌كنيم، همان گونه كه وجود را تعريف نكرديم و نمي‌شد هم تعريفش كرد، چون دور لازم مي‌آيد.