جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ

 

بنا بر اصاله الوجود ملاك احتياج به علت ،‌ امكان ما هوي و امكان ذاتي نيست. چرا؟ براي اينكه ماهيت تعلقي به علت ندارد و مجعول ، ماهيت نيست،( مجعول بنا بر اصاله الوجود نه ماهيت است و نه اتصاف) مجعول بنا بر اصاله الوجود، وجود است. براي اينكه ماهيت هيچ گونه مماسّه‌اي با علت ندارد. ما جعل الله المشمشه بل أوجدها. نظر شيخ در اين جمله به اين است كه جعل تأليفي و تركيبي بين شيء و ذات نمي‌شود؛یعنی بين ماهيت و خودش جعل تأليفي نيست پس لم يجعل الله المشمشه مشمشه و لم يجعل الله الانسان انساناً. پس خدا چه كار كرده است؟ وجود داده است. ودر کلام شیخ این قسمت مورد نظر است که  جعل تأليفي بين ماهيت و ماهيت محال است، بلكه چیزی كه مجعول به جعل است بسيط وجود می باشد. حالا اگر وجود مجعول به جعل بسيط باشد، ملاك احتياج وجود به علت چيست؟ چرا وجود احتياج به علت دارد؟
بنازم سخن صدر المتألهين را که صدر الآراء ورأي الصدري . ملا صدرا در اينجا مخترع يك امكان ديگري است به نام امكان فقري.
امكان به معناي تساوي نسبت وجود و عدم در وجود غلط است چون وجود تساوي نسبت به وجود و عدم ندارد بلکه ، وجود، نسبتش به وجود ضرورت و نسبتش به عدم امتناع است، يعني الوجود ضروريّ للوجود والعدم ممتنع للوجود،فاین الامکان. امکان که گفتیم لا اقتضائیت به وجود وعدم است، این لااقتضائیت در وجود راه ندارد چون وجود نسبت به وجود و عدم نسبت به عدم لااقتضاء نیستند بلکه طردعدم می کند. پس امکانی که در ماهیت بود به معنای تساوی نسبت وجود وعدم، در وجود راهی ندارد. پس چه امکانی در وجوداست؟ امکانی که در وجود است، امکان فقری است :یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله. فقیر الی الله یعنی ما وجودی داریم که ذات الفقر و نفس الفقر نفس التدلی است نه شی له الفقر. چون در حکمت متعالیه، معلول حیثیتی جز حیثیت تعلق به علت ندارد چون اگر شئ له التعلق بود یعنی علت به ان صفت تعلق را داده است در حالی که خود ان شئ مستقل است. یعنی چیزی بوده ولی علت به ان صفت فقر و تدلی را داده است. اما ما می گوییم معلولشئ له الفقر نیست یعنی اصلا موصوفی نبوده است و معلولیت چیزی جز نفس الفقر نیست. پس چنین نیست که یگوییم فقررا براي اين شيء ثابت كرديم، چون این حرف به ان معناست که اين شيء قبل از اينكه فقر بيايد، بوده است؟ مثبت بوده است، بوده است. اگر بوده است، پس خدا چه كار كرده است؟ ايجاد يعني چه؟ شی را از كتم عدم بيرون آوردن، يعني چه؟ ودیگر معنا ندارد که بگوییم این شئ تعلق ذاتي به حضرت حق دارد. اين كه حضرت حق به موسي مي‌فرمايد يا موسي أنا بدّك اللازم؛ بدّ يعني تو ناچار هستي كه مرا داشته باشي، تو نمي‌تواني بي من باشي. يعني چه؟ يعني تو ظل هستي، تو فرع هستي. مگر مي‌تواند ظل بدون ذي ظل باشد؟ شما اگر قطع نظر از ذي ظل و شاخص بكنيد،آیا ظلي مي‌تواند وجود داشته باشد؟ اگر از اصل قطع نظر بكنيد، فرعي مي‌تواند وجود داشته باشد؟ اصليت در متن فرع مضمّن است، شاخص در متن ظلّ مضمّن است. تصور الظل بدون شاخص اصلاً محال است، تصور فرع، تصور ميوه بدون درخت كه اصل است محال است. به مانند تقوّم ماهيت به ذاتياتش، همانطوري كه ماهيت انسان متقوّم به جنس و فصل است و بدون اين ذاتيات و جنس و فصل قوامي نمي تواند داشته باشد، بنا بر اصالت الوجود، وجود فقري و وجود تعلّقي تقوّمش به علت اين گونه است، لذا مي‌گويد هو أقرب إليكم من حبل الوريد، وما يكون من نجوي ثلاث الا هو رابعهم، چهارميتان است! (وهو أقرب إليكم من حبل الوريد) يعني چه؟ چگونه نزديكتر است؟ اين عليت را مي‌خواهد بگويد، مقوّميت وجود را مي‌خواهد بگويد؛ مي‌گويد اين وجود وجود فقري است (هو أقرب إليكم من حبل الوريد). آن كلماتي كه از حضرت امير خوانديم كه «داخل في الاشياء لا كدخول الشيء في الشيء وخارج عن الاشياء لا كخروج شيء عن شيء، داخل لا بالممازجه وخارج لا بالمباينه» همينطور است، يعني اين موجود فقري اگر مقوّمش خدا و واجب نباشد، پس چه شيئيتي دارد؟ چرا حضرت امير مي‌فرمايد: «ما رأيت شيئاً الا وقد رأيت الله قبله» چطور مي‌شود قبلش را ببيند؟ «ومعه وفيه وبعده».

بنابراين چون وجود، وجود فقري است، سيه رويي و تعلق از يك وجود فقري جدا نمي‌شود. لذا جنابعالي و تمام عالم وجود بستگي محض به حضرت واجب دارند، حدوثاً و بقائاً؛ فرقي بين وجود و بقاء نمي‌كند. وجودت وجود فقري است، هويتي جز فقر نداري، ذاتي جز تعلق نداري؛ اگر رابطه قطع بشود چطور مي‌تواني بگويي به اينكه در حدوث محتاج به خدا و علت هست، ولي در بقاء احتياج به علت نیست.