 <?xml-stylesheet type="text/css" href="http://www.sayyedrazishirazi.ir/Data/style/rss1.css" ?> <?xml-stylesheet type="text/xsl" href="http://www.sayyedrazishirazi.ir/Data/style/rss1.xsl" ?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>خاطرات حضرت آيت الله سيد رضي شيرازي</title>
    <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/memories.aspx</link>
    <description />
    <docs>http://www.rssboard.org/rss-specification</docs>
    <generator>mojoPortal Blog Module</generator>
    <ttl>120</ttl>
    <item>
      <title>ماجرای ترور</title>
      <description><![CDATA[<p>يكي از روزهاي تير ماه 1358 بود، از مسجد، تك و تنها، در هواي گرم، خيلي آرام مي‌آمدم به طرف كوچه سوم، كه يك طرفش به كوچه مسجد و يك طرفش به كوچه ابن سينا مي‌خورد (منزل ما در كوچه ابن سينا واقع است). هيچ كس در كوچه نبود. ديدم جواني حدود 16،17 سال، از پشت سر من ‌مي‌آمد. كوچه را طي كرد تا سر كوچه. نگاهي به دو طرف كوچه كرد و برگشت، تا رسيد مقابل من. همينطور نگاهش مي‌كردم، هيچ احتمالي به ذهنم نرسيد. حتي نگاه كردم كه اين بچه كيست كه من تا به حال او را نديده‌ام ظاهر مذهبي‌اي هم نداشت؛ شلوار مخملي پوشيده بود و پيراهن سفيد و قد كوتاهي داشت. وقتي رسيد جلوي من، ديدم دست كرد در جيبش و هفت تيرش را در آورد. تازه من فهميدم كه مقصودش چيست. خشاب تفنگ را جلوي خود من گذاشت. ايستادم و خواستم با او صحبت كنم و ببينم حرفش چيست، شايد اشتباه گرفته يا حرفي دارد. همين كه ايستادم كه صحبت كنم، او به طرف من نشانه گرفت. دستم را كه به طرفش بردم كه چرا مي‌خواهي بزني، شليك كرد. يك تير به دستم خورد. تير دوم از بالاي عمامه‌ام رد شد و خورد به ديوار. تير سوم خورد به پاي راستم (كه حالا در پاي راستم يك ميله هست). پايم شكست و نشستم. داد زدم كه؛ «مردم بياييد». او مسلط بر من بود، چون كوچه كوچك بود و هيچكس در آن نبود. فقط در پشت دري كه من جلويش افتاده بودم زني گريه مي‌كرد. ولي كسي هم در را باز نكرد. فهميده بوده كه اين حادثه اتفاق افتاده. چهارمين تير به شريان من خورد و خون جاري شد. مجموعاً پنج گلوله زد، كه يكي به ديوار خورد و چهار تا به من اصابت كرد. پيشخدمتي داشتم كه در حياط،  باغچه را آب مي‌داد. از بس من صدا كردم، آمد به كوچه و وقتي او آمد، ضارب در رفت. چيزي كه مي‌خواهم بگويم اين است كه اين ضارب در كوچه خلوتي كه هيچكس در آن نبود از پشت سر من آمد و تا انتهاي كوچه رفت و سپس برگشت تا به روبروي من رسيد. مي‌خواست دقت كند كه كسي در آن اطراف نباشد. او مي‌‌توانست در كوچه و از پشت سر مرا بزند و هيچكس نمي‌فهميد. من فكر مي‌كردم ضارب تنهاست، ولي وقتي فرار كرد ديدم يك موتوري در انتهاي كوچه منتظر اوست كه سوار شدند و فرار كردند. بعد كميته را خبر كردند و مردم آمدند و شلوغ شد. ما را بردند به بيمارستان 501 ارتش . آنجا يكي دو شب مانديم. آقايان آمدند و اظهار محبت كردند، آقاي محمود طالقاني، آقاي اشراقي و.... بعد از آن من را منتقل كردند به بيمارستان پارس. پنجاه روز در بيمارستان پارس بودم. مرحوم امام (ره) به دكتر يزدي (كه در آن زمان وزير امور خارجه بودند) گفته بودند كه: «چرا فلاني نمي‌رود خارج و چرا معطل مي‌كند؟» مكرر پيغام دادند و دكتر گفتند: «آقا مي‌گويند كه چرا نمي‌رويد ؟» گفتم «استخاره مي‌كنم». در آن زمان هنوز روابط ايران و آمريكا به هم نخورده بود. ما هم استخاره كرديم براي آمريكا كه خوب آمد و جاهاي ديگر بد آمد. رفتيم آمريكا و از سينه به پايين توي گچ بوديم. دو ماه در تهران در گچ بوديم و بعد رفتيم آمريكا، در بيمارستان نيوكلينيك كه در رچستر است. تقريباً دو ماه نيز در آنجا بستري بودم و بعد آمدم بيرون. و در آمريكا هم داستان مفصلي وجود دارد راجع به اينكه در روزنامه‌ها چه حرفها و دروغهايي نوشتند كه آن هم جالب است. رفتن ما مصادف بود با به هم خوردن روابط ايران و آمريكا (قضاياي سفارت آمريكا)</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/majarayeterror.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/majarayeterror.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/majarayeterror.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/majarayeterror.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>انگیزه های ترور</title>
      <description><![CDATA[<p>من خدمت امام در پاريس رفتم و چند روزي پاريس بودم و بعد از مراجعت به ايران به این منزل آمدم و منتقل شديم كه انقلاب شد. در همين جا بودم كه ترور شدم. خدا بيامرزد امام را، واقعاً به ما محبت و لطف داشت.ترور من چند عامل پيدا كرد، يكي اينكه من را به عنوان رئيس كميته سه معرفي كردند. در تهران چهارده كميته گذاشته بودند كه من را به عنوان رئيس كميته سه معرفي كرده بودند خدا مي‌داند كه روحم نيز خبردار نبود و هيچ اطلاعي نداشتم كه بعداً به آقاي مهدوي گفتم من اهل اين كار نيستم. به هر حال روزی آمدم به مسجد، يك جواني در مسجد بود- آن وقت روزنامه آیندگان منتشر مي‌شد-او گفت: آقا در روزنامه آيندگان نوشته‌اند كه شما رئيس كميته سه هستيد. گفتم : ببينم؟ نشانم داد. خنده‌ام گرفت! آخر از من اين كار نمي‌آمد! يك آدمي مي‌خواهد كه بتواند. تلفن كردم به آقاي مهدوي. گفتم: من نمي‌توانم و از عهده‌ آن بر نمي‌آييم گفت: آقا در منطقة يوسف آباد شخصيتي مثل شما نيست. گفتم: من نمي‌توانم! من نمي‌گويم كه شما بي‌محبتي كرده‌ايد، اما از عهدۀ من ساقط است. گفت: در منطقه يوسف آباد چه كسي به نظر شما خوب است؟ گفتم: دو نفر به نظرم هستند؛ يكي آقا سيد محمد رضا علوي كه خدا رحمتشان كند، پيش نماز مسجد حضرت امير بودند. يكي هم آقاي سيد علي گلپايگاني را به من بدهيد. شماره آقاي گلپايگاني را به او دادم . تلفن كرد به ايشان و ايشان را راضي كرد. ولي اسم من در روزنامه بود و اين فايده‌اي نداشت. علي أي حال ترورش را ما تقبل كرديم! حتي يك سوالي از آقاي مهدوي بعد از ترور شده است به اين مضمون كه مشهور شده است كه فلاني ـ آيت الله سيد رضي شيرازي ـ رياست كميته سه يوسف آباد، ونك را پذيرفته‌اند، اين مقرون به صحت است؟ ايشان جواب داده است كه ايشان به علت اشتغالات فراواني كه داشتند هيچ سمتي را نپذيرفتند. من به آقاي مطهري گفتم: من مرد اين ميدان نيستم و حالا هم نوشته‌اند، در حالي كه بايد در روزنامه بنويسند كه من نيستم و قبول نكرده‌ام.ایشان گفت: كه شما اين كار را نكنيد، ممكن است امام خوشش نيايد. گفتم اگر امام خوشش نمي‌آيد اين كار را نمي‌كنم. همينطور اين سمت به اسم ما بود تا اينكه ما را ترور كردند. عامل دومي كه مرا ترور كردند اين بود كه  من به دستور امام كانديد خبرگان اول شدم. البته اين را هم من بعد فهميدم! روزي يك دكتري كه الان هم هست به من تلفن كردو تبريك گفت، گفتم: براي چه به من تبريك مي‌گويي؟ گفت : شما كانديداي خبرگان هستيد. گفتم: من؟ گفت: بله. گفتم: كجا ديدي؟ گفت: در اطلاعات يا كيهان ‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]يكي از اينها بود.] يك كسي اينجا كار مي‌كرد گفتم برو يك اطلاعات بگير بياور. ديدم در صفحه اول، اعلاميه روحانيت مبارز است. پنج نفر را كانديد كرده‌اند؛ آقاي بهشتي، آقاي سيد عبدالكريم اردبيلي و آقاي گل زادة غفوري و آقاي مفتح و سيد رضي شيرازي! تعجب كردم و واقعاً اطلاع نداشتم چون كسي با من صحبت نكرده بود! بعداً من به يكي از اين آقايان گفتم كه چرا به من نگفتيد؟ گفتند: كه براي چه به تو بگوييم؟ ما مي‌خواستيم تو انتخاب بشوي پس دليلي نداشت كه به تو بگوييم! يكي از عوامل ترور من همين بود و قبل از اينكه اصلاً مجلسي پيش بيايد مرا ترور كردند. عامل سوم هم رفتن به پاريس بود. سه عامل بود كه گروه فرقان مرا ترور كردند و لذا در بالاي اعلاميه‌شان نوشته بودا قتلوا ائمه الفكر انهم لا ايمان لهم: اعدام انقلابي سيد رضي شيرازي؛ به شش دليل ما را محكوم به اعدام كردند: اول مفسد في الارض دوم ساواك خميني و سوم تقويت روحانيت اشرافي و .....</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/angizehayeTerror.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/angizehayeTerror.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/angizehayeTerror.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/angizehayeTerror.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر آمریکا</title>
      <description><![CDATA[<p>من سفري كه رفتم براي معالجه البته قبل از تسخير لانه جاسوسي بود و هنوز روابط ايران و آمريكا قطع نشده بود و الا رفتن من امكان نداشت. من استخاره كردم كه آمريكا براي معالجه بروم، خوب آمد.بستگان ما در آنجا افراد زيادي هستند و تحصيل مي‌كنند و زندگيشان آنجاست ، آنها هم اصرار داشتند كه من پيش آنها باشم. رچستر يكي از شهرهاي ايالت منيسيتا است. علت اينكه شهر رچستر را انتخاب كرديم يكي اين بود كه يكي از شعبه‌ها نيوكلينيك در رچستر بود. نيوكلينيك در آمريكا بيمارستان موجهي است و خيلي مشهور است به اينكه خوب كار مي‌كند. دكترها هم در بيمارستان پارس ترجيح دادند كه من آنجا بروم.به هر حال بستگان  گفتند كه ما پيش آنها باشيم تا آن‌ها هم بتوانند مريضخانه بيايند و پيش ما رفت و آمد كنند، لذا ما به رچستر رفتيم. وقتي رچستر رفتيم، شايد دو ماه در بيمارستان نيوكلينيك بودم و جريان معالجات خيلي طول كشيد كه به آن كاري ندارم. در همان ايامي كه من در آنجا بودم شاه به آمريكا آمد. بعد هم كه از بيمارستان بيرون آمديم، مصادف شدبا آمدن شاه از پاناما به آمريكا . من روزي كه از بيمارستان آمدم بيرون روز بيست و هشتم صفر بود. در آن زمان هست كه از تخت آمدم پايين تا نماز بخوانم، كه تلفن زنگ زد. يكي از دانشجويان بود كه پسر يكي از علماي محترم به نام آيت الله مامقاني بود كه در سن لوئي درس مي‌خواند. او هم به عيادت من در رچستر آمده بود. او گفت كه آقا تلويزيون را نگاه كرديد؟ گفتم: نه، گفت: تلويزيون راجع به شما برنامه‌اي داشت؟ گفتم: راجع به من. گفت: بله. گفتم: به چه مناسبت؟ گفت: حتي اخبار شما را قبل از اخبار افغانستان داد، چون در افغانستان كودتايي شده بود . گفتم: چه گفتند؟ گفت: آن بيمارستاني كه شما در آن بوديد و اتاقي كه شما در آن بوديد را نشان دادند. گفتند اين آقا كه اينجا خوابيده است نماينده شوراي انقلاب در ايران است و اينها جواب اين اعتراضاتي بود كه به كارتر شد براي آمدن شاه به آمريكا. شاه كه آمد به امريكا به كارتر خيلي اعتراض شد كه چرا به شاه ويزا داديد؟ گفتند: ما ويزايمان انساني بوده است نه ويزاي سياسي، به همین دليل نیز به سید رضی شیرازی كه عضو شوراي انقلاب است،ما به ايشان هم ويزا داده‌ايم. اين ويزا ويزاي انساني بوده است. حالا تمام اينها دروغ بود،چون من اصلا عضو شوراي انقلاب نبودم، من اصلاً نمايندگي نداشتم! البته ما اردات داشتيم به امام و حالا هم داريم، اما من پستي نداشتم در انقلاب. اما اينها سوء استفاده كردند و همان خبرگزاريهاي يهوديها اين خبرها را جعل كردند. اينها فقط براي تبرئه كارتر بود كه او را تبرئه كنند، نه اينکه  ويزايي كه داده شده ويزاي انساني بوده باشد البته وقتي هم كه ما رفتيم به آمريكا، رابطه ايران و آمريكا برقرار بود، و الا نمي‌توانستيم اصلاً به آمريكا برويم! اينها از كلكهايي بود كه اينها زدند. <br />
به هر حال اين حرفها را اين دانشجو براي من نقل كرد. گفتم: چه كار كنم؟ گفت: مصلحت نيست كه شما در رچستر باشيد، خبرگزاريها ديگر دست از سر شما بر نمي‌دارند. گفتم: چه كار كنم؟ گفت: من مي‌آيم شما را مي‌برم به سن لوئي. گفتم: بسيار خوب. بعد از مدتي ايشان آمد و با يكي از بستگان ما كه با من بود و در بيمارستان به من كمك و رسيدگي مي‌كرد من را به سن لوئي برد. رفتيم به سن لوئي و يك ماه هم در آنجا بوديم، اما چون با دكتر كانتري كه ارتوپد من در رچستر بود قرار و وقت ملاقات داشتم. ناچار بودم هر يك ماه دوباره به رچستر بيايم كه پيش آقاي دكتر كانتر بروم. همان روزي كه ما رفتيم به نيوكلينيك، در يك فضاي خيلي وسيعي كه مريضها نشسته بودند و بلندگو، مريض‌ها را صدا مي‌كرد. يك تالار بزرگي بود كه مريضها نشسته بودند و بلندگو صدايشان مي‌كرد كه مستر فلان آقاي دكتر كانتري مثلاً منتظر شماست. ما را صدا كردند، ما هم همينطور با عصا كه دو تا عصا زير بغلمان بود داشتيم مي‌رفتيم. اين شخص ايراني همراه ما كه هميشه در اين مدت با من بود بعداً به من گفت، شما كه حركت كرديد چند نفر از افرادي كه آنجا نشسته بودند گفتند اين همان است كه عضو شوراي انقلاب است و نماينده آقاي خميني است. البته در تلويزيون عكس مرا نشان ندادند چون عكسم را نداشتند اما اتاقم را در بيمارستان نشان دادند. خلاصه پيش كانتري رفتيم و بعد فردايش بنا بود كه برويم پيش يك دكتر ديگري به نام دكتر لينشارت. قبل از اينكه از بيمارستان برويم به ما تلفن شد و گفتند كه آنجا خبرنگاران منتظرمان هستند كه با ما مصاحبه كنند. ديگر ميل خودتان است، ما فقط به شما اطلاع داديم كه مي‌خواهيد بياييدیا مي‌خواهيد نياييد شما از آقاي دكتر لينشارت وقت گرفته‌ايد ايشان هم آماده هستند، ولي ضمناً خواستيم به شما بگوييم. من ديدم كه با اين خبرنگاران نمي‌خواهم ملاقات كنم. چون اينها هر چه من مي‌گويم نمي‌نويسند! هر چه دلشان بخواهد مي‌نويسند و اصلاً كاري به گفته‌هاي من ندارند. ديدم راهي جز اينكه وقت دكتر را رها كنم ندارم. برگشتم و دوباره تلفن كردم به آقاي مامقاني در سن لوئي و گفتم ما يك چنين گرفتاري‌اي پيدا كرده‌ايم او گفت من دوباره دنبال شما مي‌آيم و شما را به سن لوئي مي‌آورم. ايشان آمد و گفت مصلحت نيست كه شما اينجا باشيد و مصلحت هم نيست كه با خبرنگاران مصاحبه كنيد چون هيچ حرف صحيحي نمي‌نويسند و هر چه بگوييد خلافش را مي‌نويسند. مثل اينكه راجع به شما چيزهاي خيلي مختلفي گفته‌اند مثلاً گفته بودند كه خواهر مهندس بازرگان در تگزاس است و خانه‌اي براي آقاي شيرازي گرفته است! حتي براي خود من از مردم عادي نامه‌ها آمد كه بيا توبه كن، از اين پستي كه داري! بيا در خدمت حضرت مسيح توبه كن .ما دوباره برگشتيم به سن لوئی و پانزده روز آجا ماندم. براي اينكه معالجات كامل شود مي‌خواستم در آمريكا بمانم. آقاي اشراقي داماد حضرت امام تلفن كرد كه شما نياييد، شما در آمريكا باشيد. ما شما را در آمريكا لازم داريم. اصلاً قرار بود كه آنجا بمانم.من بنا داشتم كه حداقل يك سال بمانم مخصوصاً با تأكيدي كه آقاي اشراقي كرده بود. به هر حال تقدير اين نبود و بعد از پانزده روز من به ميزبانمان در سن لوئي گفتم كه ما ديگر نمي‌توانيم در آمريكا باشيم، اين خبرنگاران نمي‌گذارند كه ما باشيم و ما را مستأصل و اذيت مي‌كنند. بهتر است كه به ايران  برگرديم. تلفن كردم به ايران و از ايران برادرم و داييم آمدند و مرا به ايران برگرداندند.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/safareAmerica.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/safareAmerica.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/safareAmerica.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/safareAmerica.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>امام :اگر شاه نرود مملکت کمونیستی میشود</title>
      <description><![CDATA[<p>من قبل از انقلاب هر سال براي زيارت عرفه به نجف مي‌رفتم و هميشه هم خدمت امام مي‌رسيدم و گاهي هم ايشان مي‌آمدند ديدن ما و ما هم براي بازديد ايشان مي‌رفتيم. در يك نوبت خدمت ايشان عرض كردم كه: «بعضي‌ها ترس اين دارند كه اگر شاه برود مملكت كمونيستي بشود»ايشان گفتند: « اتفاقاً بر عكس است اگر شاه نرود مملكت كمونيستي مي‌شود»و يك قدري توضيح دادند راجع به مظالم حكومت شاه. معتقد بودند كه اين اعمال باعث مي‌شود كه در مردم تجرّي بوجود بيايد. </p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/agarShahNaravad.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/agarShahNaravad.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/agarShahNaravad.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/agarShahNaravad.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لزوم عدم انحصار مرجعیت در قم</title>
      <description><![CDATA[<p>در آن زمان نجف ملا زیاد داشت، اما صدام،روحانيت و مرجعيت شيعة نجف را تضعيف كرد. صدام مي‌دانست كه اگر مرجعيت شيعه در عراق باشد، پايگاه ايران خواهد بود و اصلاً علّت مبارزه صدام با روحانيت شيعه در عراق همين بود. چون مرجعيت شيعه در عراق چند فايده دارد: اولاً پايگاه ايران در عراق است. شما توجه بفرمائيد از شيخ انصاري تا زمان ما، آقا سيّد ابوالحسن و آقاي سيّد محسن حكيم، اينها نه فقط پايگاه تشيع (چون ايران پايگاه تشيع است) بلكه پايگاه ايران بودند و ازاین  جهت مرجعيت بايد در نجف هم باشد و منحصر به قم نباشد. اين اشتباه است كه مرجعيت را منحصر به قم كنند، به نفع ايران است كه مرجعيت در نجف باشد.</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/enhesareMarjaeyyat.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/enhesareMarjaeyyat.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/enhesareMarjaeyyat.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/enhesareMarjaeyyat.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>رویای صادقه ای در رابطه با عکس میرزا</title>
      <description><![CDATA[<p>عكسي در منزل ما هست كه مورد شك است، كه آيا عكس ميرزا است يا عكس سيّد اسماعيل صدر است. سيّد اسماعيل صدر از شاگردان مرحوم ميرزا بود. صدريها مي‌گويند كه عكس سيّد اسماعيل است، اما پدر من مي‌گفت كه: «اينها اشتباه فكر مي‌كنند، براي اينكه اين عكس آدم ريز اندامي است در حالي كه آقا سيّد اسماعيل مرد تنومند چهار شانه و بلند بالايي بود» و مي‌گفت: «من ايشان را ديده بودم. اين عكس، عكس سيّد اسماعيل نيست.»<br />
ولي اين عكس يك شاهد غيبي دارد كه عكس ميرزا است و آن شاهد اينست كه عرض مي‌كنم: « من از ابتداي انقلاب در اين خانه هستم. قبل از اينكه به اين خانه بيائيم، خانه ما در آنطرف وليعصر در خيابان ناهيد (در كنار خيابان مطهري) بود در آنجا كه بوديم آقاي شيخ محي الدين ممقاني، نوة مرحوم آقاي شيخ حسن ممقاني و پسر مرحوم آقا شيخ عبدالله ممقاني، كه از علماي خوب و فاضل هستند، يك سفر با اهل بيتش از نجف به تهران آمدند.(در زمان آقاي حكيم) ايشان از اصحاب و دوستان ملازم آقاي حكيم بود. به آقاي حكيم ارادت داشت و اصلاً از مشاورين آقاي حكيم بود و كسي بود كه آقاي حكيم با او مشورت مي‌كرد. مرد پختة عاقل فرزانه‌اي است. ايشان در همان زمان آمد به منزل ما در خيابان ناهيد (شايد 2 يا 3 سال پيش از انقلاب). روزهاي جمعه روضه داشتيم و روضه‌اي بود كه همه مي‌آمدند و شركت مي‌كردند. تصادفاً ايّامي كه ايشان اينجا بود، مقارن شده بود با ايام فاطميه. من در همان وقتها به جلسه صنف فرش فروش مي‌رفتم و نماز مي‌خواندم و تفسير مي‌گفتم. صنف فرش فروش در دهه فاطميه روضه داشتند. يك روزش را كه مصادف بود با روز جمعه، در منزل ما تعيين كردند. در اعلاميه‌ها نوشتند كه جمعه منزل فلاني و روزهاي ديگر هم منزل افراد ديگر بود؛ چون ما هم روزهاي جمعه خودمان روضه داشتيم، لذا گاهي روضة ما و روضه آنها تلاقي مي‌كرد. شب جمعه من و آقاي ممقاني تنها نشسته بوديم و حرف مي‌زديم. به من گفت: «آقا فردا روز جمعه است و اينجا رفت و آمد بيشتري هست، شما عكس مرحوم ميرزا را در اين اتاق نصب كنيد كه طلب رحمتي براي ايشان شود. بدتان مي‌آيد كه اين كار را بكنيد؟» گفتم: «نه». گفت: «پس چرا عكس ميرزا را در اتاقتان نمي‌زنيد؟» گفتم كه: «ما به اين انتساب افتخار مي‌كنيم، اين حرفها چيست؟ ولي تا به حال نشده و شايد هم توجه نشده بود.» اين حرفها نيمه شب بود. بعد از اين صحبت، ايشان رفت و خوابيد و من هم خوابيدم. صبح، اوائل طلوع آفتاب كه شد، آقاي شفيعي (كه خدا انشاالله قرين رحمتش كند) كه از فرش فروشها بود و قد بلندي داشت و در هيئت و اداره جلسه فعاليت مي‌كرد زودتر از همه براي تدارک مقدمات آمد. ايشان وارد شد در تالار كه ما در آن بوديم، گفتم: «اقاي شفيعي روي صندلي برويد و عكس ميرزا را روي ديوار نصب كنيد». آقاي شفيعي روي صندلي رفت و عكس مرحوم ميرزا رانصب كرد؛ هنوز از صندلي پايين نيامده بود كه تلفن زنگ زد من تلفن را برداشتم و ديدم كه مادرم پشت خط هستند. ايشان در كوچة ميرزا محمود وزير زندگي مي‌كرد (پيش آقاي فخرالدين شيرازي كه استاد رياضيات دانشگاه شهيد بهشتي است) از آنجا به من تلفن كرد و گفت: «سلام عليكم، من ديشب پدر شما را در خواب ديدم و خيلي هم خوشحال بود به او گفتم آقا خوشحاليد، گفت: بله، فردا ميرزا به منزل آقا رضي مي‌رود.»من از اين حرف مادر تعجب كردم و موي تنم راست شد. ما ساعت يازده شب مذاكره كرديم و به مادر من كسي چيزي نگفته بود و كسي مذاكره نكرده بود و من خيلي تعجب كردم.<br />
مادرم گفت: «پدرتان دست كرد در جيبش و يك قرآن در آورد و گفت اين را بده به آقا رضي تا در جيبش بگذارد و باز دست كرد در جيبش و يك پولي كه مال زمان عثماني‌ها در عراق بود و به آن مجيدي مي‌گفتند در آورد و گفت: اين را بده به آقا رضي كه خرد كند و صدقه بدهد.» همين شد و تمام شد و من خيلي از اين خواب تعجب كردم. مخصوصاً به خاطر اين جمله كه: «ميرزا فردا مي‌رود به خانة آقا رضي». يعني از مذاكرات شب ما با آقاي ممقاني روح پاك اين مرد خبر داشت و استماع كرده و شنيده و علم پيدا كرده بود و من مطمئن شدم كه عكس، عكس ميرزا است و از شك خارج شدم. و در آن روز هم جمعيت زيادي آمدند به آنجا و فهميدم كه قرآن و صدقه براي چيست و هميشه هم از اين قرآن‌هاي كوچك در جيبم هست.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/axeMirza.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/axeMirza.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/axeMirza.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/axeMirza.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کرامتی از زيارت عاشورا</title>
      <description><![CDATA[<p>بد نيست جرياني را راجع به زيارت عاشورا برايتان بگوييم كه شنيدني است. اين جريان مربوط به زماني است كه من خيلي كوچك بودم، در زمان جنگ جهاني،سال 21-20. پدر ما قبل از جنگ با عائله سنگينش از نجف حركت كرد و به مشهد رفت. در مشهد بوديم كه جنگ شروع شد، (و اين كه ما در آنجا چقدر ناراحتي كشيديم بحث مفصلي است كه به آن كاري نداريم). زيارت كرديم و آمديم به تهران (اين جريان مربوط به شصت سال قبل است). مرحوم پدر مردد بود كه چه كند. با اين اوضاعي كه هست آيا به نجف برگردد يا در تهران بماند يا به قم برود؟<br />
يكي از علماي تهران به نام آقا ميرزا سيّد علي قمي كه پيش نماز مسجد پاچنار بود (مسجد شيخ عبدالحسين كه در آنجا يك مدرسه هست و يك مسجد) مرد محترم آزاده و موقّر و متيني بود. پدرش از علماي تهران و از شاگردان ميرزاي شيرازي بود. آقا ميرزا سيّد علي قمي با پدر ما خيلي مأنوس و رفيق بود. ديد كه مرحوم پدر ما خيلي مشوش و ناراحت است و نمي‌‌داند كه چه كند، (با عائله سنگين، نزديك يازده نفر) در تهران بماند يا به قم برود؟<br />
ايشان به پدر ما گفت كه من دوستي دارم به نام جناني كه ارتباط با ارواح دارد، اگر مي‌خواهيد من يك جلسه او را دعوت كنم، او روح احضار مي‌كند و ارتباط برقرار مي‌كند و به سؤالات شما پاسخ مي‌دهد.<br />
پدر من سؤالات زيادي در منزل نوشت و آنها را در جيبش گذاشت و احدي جز خدا از اين سؤالات اطلاع نداشت. روز موعود به منزل آقا ميرزا سيد علي قمي رفتند. پدرم بود و آقاي جناني و پسر مرحوم آقا ميرزا سيد علي ـ آقا ميرزا صادق، كه چند سال پيش فوت كردند ـ منزل ايشان در پاچنار بود و جلسه در آنجا تشكيل شد. آنها در گوشة ديگر سالن نشسته بودند و سؤالها در جيب پدر من بود و احدي جز خدا و اين سيد از اين سؤالات اطلاع نداشت (اينهايي را كه مي‌گويم به صورت قاطع مي‌گويم).<br />
آقاي جناني آينه‌اي آورد و ذكري گفت و دايره‌اي كشيد. كاتب هم پسر آقا ميرزا علي ـ آقا ميرزا صادق ـ بود. هر چه جناني مي‌گفت او مي‌نوشت و نوشته‌هايش هم الآن هست و موجود است.<br />
جناني به آينه نگاه كرد و به پدر ما گفت: سؤالات شما زياد است و ارواح خسته مي‌شوند (البته اين تعبير او بود). پدر ما خيلي سؤال داشت، شايد در حدود سي تا. پدرم از سر سالن بلند شد و به ته سالن رفت و سؤالها را از جيبش بيرون آورد و خيلي از آنها را كه مهم نبود خط زد و كاغذ را بست و در جيبش گذاشت و دوباره آمد و نشست. جناني به آينه نگاه كرد و شروع به جواب دادن سؤالها كرد و همة سؤالها را يكي يكي جواب مي‌داد،‌حتي وقتي به سؤالهاي خط زده شده مي‌رسيد، مي‌گفت: اين سؤال را نخواستيد.<br />
از جمله سؤالاتي كه پدرم كرده بود اين بود كه در چه عملي خير دنيا و آخرت هست؟ جواب اين سؤال خيلي مفصل آمد و شايد در حدود دو صفحه مرحوم آقا ميرزا صادق نوشت. به طور اجمال گفته بودند: اين عملي است كه متأسفانه دست ما در اين دنيا از آن كوتاه است و اگر مي‌دانستم از اين هفته تا هفته ديگر خوابمان نمي‌برد. آقا ميرزا صادق در حدود دو صفحه نوشت. بعد از اتمام مقدمات (كه طويل هم هست) گفت: «زيارت عاشوراء». (و اين را كه آيا در سؤال پدر من بوده كه از چه منبعي يا خير، نمي‌دانم) <br />
جلسه پايان يافت و پدر من به زيارت عاشورا متلزم شد و روزهاي جمعه زيارت عاشورا مي‌خواند و يادم هست كه در يك اتاق در بسته بود.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/ziarateAshoora.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/ziarateAshoora.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/ziarateAshoora.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/ziarateAshoora.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطره ای ازایت الله بهبهانی و ایت الله کاشانی</title>
      <description><![CDATA[<p>بنده بين النورين بودم؛ از آقاي بهبهاني پيغام براي آيت الله كاشاني و از ايشان پيغام براي آقاي بهبهاني مي‌بردم. آقاي بهبهاني به من فرمودند: برو به اين سيد (آيت الله كاشاني) بگو اگر فردا (كه در ميدان ارك مي‌خواهيد اجتماع و اعتراض كنيد) آدم كشته شود چه مي‌شود؟ پيغام را رساندم. فرمودند: اگر در راه خدا كشته شويم، مانعي دارد؟</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/behbahaniVaKashani.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/behbahaniVaKashani.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/behbahaniVaKashani.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/behbahaniVaKashani.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بد فهمی</title>
      <description><![CDATA[<p>يك شيخي در مدرسة مروي سخنراني مي‌كرد و من هم در حياط نشسته بودم. بلندگو نصب كرده بودند. من شنيدم كه مي‌گفت: «اين حكماء و فلاسفه مي‌گويند خدا ماهيت دارد» و به جان حاجي سبزواري افتاده بود كه مي‌گويد: «الحق ماهيته إنّيته» و غافل بود كه اين ماهيت دو اصطلاح دارد: 1ـ به معناي كلي طبيعي 2ـ به معناي «ما به الشيء هو هو». كه اين دومي معناي أعم ماهيت است كه شامل وجود هم مي‌شود. چون حقيقت چيزي گاهي وجود است و گاهي ماهيت به معناي كلي طبيعي، انّيت خدا همان ماهيتش است يعني حقيقتش همان وجود اوست. البته يك محاكمه‌اي بين اين شيخ و حاجي سبزواري در برزخ هست كه بايد انجام شود.</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/badFahmi.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/badFahmi.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/badFahmi.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/badFahmi.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یک رویای صادقه</title>
      <description><![CDATA[<p>در فاتحة مادر آقاي مصطفوي (باجناق آقاي راشد) كه از اساتيد زبان دبيرستان علوي بود، يك آقايي آمد به نام آقاي فيض و گفت: «من فيض هستم،‌ شما آقاي شيرازي هستيد؟» گفتم : «بله». سالها بود كه مرا نديده بود. گفت : «من پسر آقا سيد محمد باقر فيض لاهيجي هستم». خوب به او ارادت داشتم، گفت: «من يك خوابي راجع به مادر شما ديده‌ام. خواب ديدم در حرم حضرت ابا عبدالله الحسين هستيم، به ديوار اين حرم يك سنگي است وروي اين سنگ نوشته شده است كه اينجا قبر مادر آقا رضي شيرازي است. صبح تلفن كردم به حاج شيخ غلامحسين همداني و گفتم: والدة آقاي شيرازي فوت شده است؟ گفت: نه، زنده است. گفتم: عجب خوابي من ديدم، اما يك هفتة بعد مادر شما فوت شد». البته او نمي‌دانست مادر من كجا دفن شده است! مادر من در حرم حضرت معصومه دفن شده است. اين جالب است، والدة من كه فوت شد آن وقت آقاي حاج احمد مولايي از طرف امام آنجا نايب التوليه بود. او به خاندان ما خيلي علاقمند بود،‌ خدمت مادر من هم ارادت زيادي داشت و قبل از اينكه به اين مقام برسد زياد منزل ما رفت و آمد مي‌كرد. وقتي كه آقاي مولايي نايب التوليه شد مادر من برايش پيغام داد و گفت: اقاي مولايي من مهمان تو هستم. آقاي مولايي گفته بود ايشان مثل مادر من است. وقتي كه مادر من فوت شد، ايشان پيغام داد و گفت: هر جايي كه مي‌گويي ما ايشان را دفن مي‌كنيم. در صحن، در غرفه‌ها، در حرم، هر جا مي‌گوييد دفن مي‌كنيم. گفتم: در حرم. ايشان را در حرم دفن كردند. شما وقتي از صحن آينه وارد صحن كهنه مي‌شويد، همان صحني كه يك درش به طرف فيضيه است، دو تا در وجود دارد؛ از در اول كه وارد شديد پاي ستون قبر ايشان است. آن وقت آقاي فيض خواب مي‌بينند كه مادر من فوت كرده و در حرم حضرت ابي عبدالله الحسين دفنش كرده‌اند. اين جالب است! من از او پرسيدم تو اين را نمي‌دانستي؟ گفت : «نه، من اين را نمي‌دانستم كه ايشان را در حرم دفن كرده‌اند».</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/royayeSadegheh.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/royayeSadegheh.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/royayeSadegheh.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/royayeSadegheh.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سابقه آشنایی با خانواده صدر</title>
      <description><![CDATA[<p>من از قم با آقا موسي صدر آشنا شدم. چون خاندان صدر با خاندان ميرزا بستگي داشتند، يعني از صدري‌ها بزرگانشان يكي سيد حسن صدر و يكي هم سيد اسماعيل صدر؛ اينها هر دو از شاگردان ميرزاي شيرازي بودند. هر دو سامره بودند و از شاگردان خوب ميرزاي شيرازي بودند. سيد اسماعيل صدر كه جد آقا موسي صدر است يعني پسر سيد صدر الدين صدر است. سيد صدر الدين صدر هم پدر آقا موسي صدر است. ايشان از مراجع بزرگ تقليد بعد از مرحوم ميرزا شد و بسيار شخصيت بزرگي بود. آيت الله صدر كه در قم فن است، پسر سيد اسماعيل صدر، جد آقا موسي است. سيد اسماعيل جد آقا موسي است. اين كه در قم دفن است پدر آقا موسي است، به ايشان سيد صدر الدين مي‌گفتند ايشان هم از مراجع تقليد بود و بعد از مرحوم ميرزا مرجعيتش فوق العاده بود و توسعه داشت. سيد حسن صدر كه صاحب «تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام» است، اين كتابي است كه مرحوم سيد حسن صدر آنجا اثبات كرده است كه شيعه پايه گذار اين علوم در اسلام است، حالا اسم كتاب ظاهراً همين است. ايشان هم از شاگردان مرحوم ميرزا بود. بسيار مرد متفكر و فوق العاده‌اي بود. متأسفانه جوانمرگ شد و در همان اوايل سن كه حدود چهل و پنج سالش بود مرحوم مي‌شود كه فاجعه‌اي براي عالم تشيع بود. حالا من نمي‌دانم كه در چه سني فوت شد، ولي به سن بالا نرسيد. به هر تقدير رابطه‌هاي ما با خاندان صدر رابطه صد ساله و صد و بيست ساله است و تازگي ندارد. مرحوم جد مادري ما مرحوم حاج شيخ كاظم شيرازي سفري آمد به مشهد و بعد آمد به قم و چند روزي در قم بود آقا موسي زياد پيش ايشان مي‌آمد. از همان جا ما با آقاي آقا موسي آشنا شدم. مي‌آمد پيش ايشان سؤالات علميش را مطرح مي‌كرد. يك جواني بود خیلی خوش فكر و خوش قيافه و مؤدب. يك جوان وارسته به تمام معنا بود و جزء طلاب خوب قم بود. يعني مشار بالبنان (برجسته) بود. از طلبه‌ها چند نفر بودند كه آن وقت مشار بالبنان بودند؛ يكي آقاي آقا موسي صدر بود و يكي هم آقاي آيت الله سيد موسي شبيري زنجاني كه فعلاً تشريف دارند و از مراجع قم هستند و بسيار مرد شريف و بزرگوار و فقيه و رجالي و دانشمند باتقوايي هستند كه ما خيلي به ايشان ارادت داريم و ايشان را خيلي دوست مي‌داريم. اينها هميشه با هم بودند، هم درس و هم مباحثه بودند و دائماً با هم بودند.</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/khanevadeyeSadr.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/khanevadeyeSadr.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/khanevadeyeSadr.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/khanevadeyeSadr.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطراتی از ایت الله بروجردی</title>
      <description><![CDATA[<p>شخصيت مرحوم آقاي بروجردي (رضوان الله عليه)‌ از شخصيت‌هاي كم نظير قرن اخير عالم تشيع بود و رياست ايشان بعد از رحلت مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهاني شروع شد. البته در گوشه و كنار مراجع ديگري بودند؛ در نجف و در قم. ولي توسعة مرجعيت ايشان بيش از ديگران بود. شخصيت علمي، تقوايي، عقل سياسي و تأملش در امور، خيلي مورد توجه علماي معاصر خودش بود، از جمله امام و مرحوم حاج شيخ مرتضي حائري فرزند مرحوم حاج شيخ عبدالكريم حائري. اصلاً منشأ آمدن آقاي بروجردي به قم دو نفر شدند، يكي امام (رضوان الله عليه) و ديگر آيت الله حاج شيخ مرتضي حائري يزدي. اينها رفتند به بروجرد و آقاي بروجردي را قانع كردند كه ايشان بيايد به قم و حوزة قم را در اختيار بگيرد. البته قبل از اينكه ايشان بيايند سه نفر از علماي برجسته در قم بودند، آيت الله حجت، آيت الله سيد محمد تقي خوانساري و آيت الله سيد صدر الدين صدر. اينها حوزه را اداره مي‌كردند. ولي در عين حال ترجيح داده شده بود كه آقاي بروجردي هم به قم تشريف بياورند و قم حيثيت علمي و قدرت حوزويش زيادتر شود و حوزه يك پايه قويتري پيدا كند. البته با آمدن آقاي بروجردي وضع حوزه خيلي فرق كرد، آقاي بروجردي شخصيت اجتماعي‌شان خيلي خوب بود،‌ مردي بود متنفّذ، مخصوصاً در عشاير و لرهاي بروجردي و لرستان. شخصيت ايشان پيش سياستمداران معاصر امر روشني بود و چيزي نبود كه براي آنها مخفي باشد. لذا نسبت به ايشان تا آن جايي كه مي‌توانستند ملاحظه مي‌كردند. يعني از نظر قدرت يك وزنة سياسي بود، نمي‌خواستند كاري كنند كه ايشان را ناراضي كنند. با ايشان مدارا مي كردند و آقاي بروجردي هم تا آن جايي كه مي‌توانستند مقاصد اسلامي خودش را در آن زمان و آن شرايط موجود ـ چون در هر زمان شرايط خودش را دارد ـ اجرا مي‌كرد. يك مردي بود كه شخصيت خودش را حفظ مي‌كرد، تبعيتي از دستگاه نداشت.<br />
من يك خاطره‌اي دارم كه اين خاطره هم در كتابها نوشته شده است. آقاي بروجردي اين مسجد اعظم را كه شروع به ساختن كرد ـ اين قصه مال چهل و پنج يا چهل و چهار سال پيش است ـ شاه يك چك يك ميليوني براي آقا فرستاد كه كمك به مسجد بكند. ايشان اين چك را قبول نكرد و فرمود اين مسجد را مردم مي‌سازند. حتي اين معروف است كه مثلاً يك پيرزني مي‌آمد پنج تومان براي مسجد مي‌داد، يك پيرمرد مي‌آمد براي مسجد ده تومان مي‌داد و قبض مي‌گرفت. ايشان فرمود كه مردم مسجد را مي‌سازند نه من! لذا آن پول را رد كرد و تا زنده بود هيچ وقت زير بار اين منت‌ها نرفت و در مقابل دستگاه، شخصيت اسلامي خودش را حفظ كرد.<br />
البته شرايط بيش از اين به آقاي بروجردي اجازه نمي‌داد. مثلاً در مبارزة با بهائي‌ها ـ اين عقيدة من است كه دارم مي‌گويم ـ يكي از فوايد انقلاب ايران واز بزرگترين فوايد انقلاب ايران محو مركزيت بهائي‌ها بود. يعني چه؟ يعني من معتقدم كه اگر اين انقلاب نمي‌شد، ايران تا حدي براي بهائي‌ها مركزيت پيدا مي‌كرد و آمريكائي‌ها اين مطلب را براي بهائي‌ها خواسته بودند، يعني وعده‌اي بود كه آمريكائي‌ها به بهائي‌ها داده بودند. در اين مسير تغيير تاريخ، مقدمة كار بود. تاريخ كه به شاهنشاهي تبديل شد، اين يك قدري پايه و مايه اين كار بود و بعد هم ورود بهائي‌ها در دستگاههاي دولتي كه نمي‌خواهم توضيح زيادي بدهم. البته وزير و وكيل رسمي نداشتند، ولي سعي داشتند كه وكيل به مجلس بفرستند، همانطوري كه أقليت‌ها يك وكيل در مجلس دارند. ظاهراً من قانونش را نمي‌دانم كه اقليت‌ها اگر به صد هزار نفر رسيدند، هر صد هزار نفر يك نماينده مي‌توانند در مجلس داشته باشند، همانطوري كه ارمني‌ها يك نماينده دارند، همانطوري كه زردشتي‌ها و يهودي‌ها دارند. اينها در تلاش بودند كه آمارشان را به حدي برسانند كه يك نماينده در مجلس داشته باشند. اينها تمام مبدأ فعاليت و تثبيتشان بود. ولي انقلاب كه شد بزرگترين نتيجه‌اي كه براي اين مملكت داشت اين بود كه اين زمينه را در اين مملكت براي بهائي‌ها محو كرد و آنها را از بين برد. يعني اين فكر زائل شد و اصلاً آمريكائي‌ها هم در اين فكر نبودند. من هميشه گفته‌ام اينهايي كه به انقلاب ما نق مي‌زنند و مشكلات انقلاب را بيان مي‌كنند، بله مشكلاتي پيدا شده است و شكي نيست چون هر انقلابي يك مشكلاتي دارد ولي‌ هميشه بايد ديد كه منافع بيشتر بوده يا ضرر؟ شما چه منفعتي بالاتر از اين مي‌توانيد در نظر داشته باشيد كه اينها را از اين مملكت تار و مار كردند؟ شما اسم امام زمان را شب و روز از تلويزيون و راديو و رسانه‌هاي گروهي مي‌شنويد، در حالي كه اين اسم داشت محو مي‌شد و از بين مي‌رفت. اگر اينها سر كار مي‌آمدند، ‌طور ديگري مي‌شد! يكي از بزرگترين فايده‌هايش همين بود.<br />
تا آنجايي كه من يادم است، شاه با آقاي بروجردي گاهي ملاقات مي‌كرد، يعني وقتي به قم سفر مي‌كرد به زيارت ايشان مي‌رفت. من چنين يادم است، آن وقت اينطور مي‌گفتند كه شاه به آقاي بروجردي قول داده بود كه از راديو سخنراني آقاي فلسفي در تمام ماه رمضان عليه بهائي‌ها پخش شود و اينها را به مردم معرفي كنند كه اين طايفه فرقه مضله‌اي هستند. آقاي فلسفي از مسجد شاه قديم كه حالا به آن مسجد امام مي‌گويند سخنراني مي‌كرد و از راديو پخش مي‌شد. من نمي‌دانم كه تا چندم ماه رمضان اين سخنراني ادامه داشت، ولي بعد قطع شد. فشار آوردند، نه اينكه سخنراني قطع شد،‌ اصلاً آن برنامه قطع شد. حالا عرض كردم يادم نيست كه تا چندم ماه رمضان اين سخنراني بود.<br />
اين واقعه نشانة اين است كه آمريكائي‌ها مسلط بودند و نفوذ داشتند و به اينها قولهايي داده بودند و مي‌خواستند اينها را در مقابل ما علم كنند. آنها مي‌خواستند به بهايي‌ها نيرويي بدهند، بعد هم آنها را تيري در چشم ما قرار بدهند.<br />
اين كارهايي بود كه آقاي بروجردي مي‌توانست بكند. ولي يك قسمت از كارها انجام نمي‌شد، چون آنها زمينه نداشت و همكاري كمتر بود. به هر تقدير، هر چه كه ايشان از دستش بر مي‌آمد انجام مي‌داد. اينها خاطرات من است، حالا نمي‌دانم در حالات آقاي بروجردي اينها را نوشته‌اند يا نه.<br />
به هر حال آقاي بروجردي وجود خيلي نافعي بود، حتي به نظر من در پايه گذاري انقلاب، در زمان او يك رشدي در مردم به وجود آمد و به خصوص در حوزه رشد چشمگيري به وجود آمد. علي أي حال يك مرد خيلي فوق العاده‌اي بود و وجودشان خيلي مفيد براي اسلام و جامعه تشيع بود. خداوند ايشان را غريق رحمت كند.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/boroojerdi.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/boroojerdi.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/boroojerdi.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/boroojerdi.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کنگره ی بیت المقدس 1339 شمسی</title>
      <description><![CDATA[<p>قبل از استقلال الجزاير هر سال در بيت المقدس مؤتمر و كنگرة ملي اسلامي كه دولتي نبود تشكيل مي‌شد. از ملل اسلامي مي‌آمدند و براي نجات الجزايز دعوت مي‌كردند. يك سال هم آقاي سيد محمود طالقاني با ميرزا محمود كمره‌اي رفته بود، سالهاي قبلش نيز مرحوم كاشف الغطاء رفته بود كه در آن كنگره سخنراني مفصلي كرده بود. آقاي كاشف الغطاء خيلي فصيح و بليغ بود. همين كنگره از آقاي بروجردي نيز دعوت كرد. چه زماني دعوت كرد؟ همان سالي كه ايشان بعدش فوت شد. كنگره در 27 ماه رجب تشكيل مي‌شد.<br />
البته به عقيدة سني‌ها 27 رجب مصادف با مبعث نيست، بلكه آنها مي‌گويند بيست و هفتم رجب ليله الاسراء است يعني شبي است كه پيغمبر به معراج رفته يعني پيغمبر از مسجد الحرام به مسجد صخره آمد. در بيت المقدس يك مسجدي هست به نام مسجد صخره و از مسجد صخره به آسمانها رفت. بيست و هفتم رجب در آنجا اين كنگره تشكيل مي‌شد. از آقاي بروجردي دعوت كردند و آقاي بروجردي هم سه نفر از طرف خودش فرستاد. يكي من بودم كه خيلي جوان بودم، يكي هم استاد محمود شهابي بود كه كتاب ادوار فقه را نوشته است، آدم ملايي بود. قبلاً هم طلبه و آخوند بود. طلبه مشهد بود و از شاگردان آقا بزرگ حكيم بود. جريانش مفصل است، خود ميرزا محمود انسان شايسته‌اي بود كه بعد هم پاريس رفت. از ده سال قبل پسرش پاريس بود و همان جا فوت شد و همان جا هم دفنش كردند. حالا چرا نياوردند؟ شايد خيلي گرفتاري داشته است. از نظر لباس، كت و شلوار نمي‌پوشيد بلكه يك پالتوي بلند مي‌پوشيد. يكي هم آقا نجفي شهرستاني، پيش نماز مسجد آشتياني‌ها در هفده شهريور بود. ما سه آنجا نفر رفتيم. قبل از سفر خدمت آقاي بروجردي رسيديم و ايشان هم چند دوره كتاب خلاف شيخ طوسي به ما داد (كه با اجازة آقاي بروجردي، آقاي روغني چاپ كرده بود) كه ما اينها را هر جا كه صلاح مي‌دانيم اهداء كنيم. ما آنجا آمديم و نماينده ملل اسلامي آنجا بودند.<br />
يادم هست كه ما يكي از اين كتابها را به سيد محمد علي سنوسي رئيس ليبي داديم كه قبل از كودتاي قذافي هم سمت مرشدي و هم سمت رياست سياسي داشت. اين را به خصوص يادم هست كه پشت جلد، خودم نوشتم كه هديه از طرف امام آيت الله بروجردي است. ده روز ما در اين كنگره بوديم، بعداً هم رفتيم به بيروت و آقاي سيد موسي صدر كه نمي‌دانم زنده است يا فوت كرده را ديدم (هر طوري هست خدا رحمتش كند يا خدا حفظش كند، نمي‌دانم چه تعبير كنم). اين زمانِ بعد از مرحوم شرف الدين بود كه هنوز رشد پيدا نكرده بود. دوازده روز هم ما در آنجا بوديم و هنوز مجلس اعلاي شيعه تشكيل نشده بود. شما مي‌دانيد كه در لبنان دو مجلس در لبنان است، يكي مجلس اعلاي فتوا براي سني‌ها و يكي هم براي شيعيان. مجلس سني‌ها موجود بود اما مال شيعه‌ها هنوز تشكيل نشده بود كه آقا موسي فعاليت كرد و آن را تشكيل داد و رسمي كرد، خودش هم رئيس آن بود. حالا فعلاً آقاي شمس الدين رئيسش است. ما كه قم آمديم گزارش سفرمان را به آقاي بروجردي داديم. راجع به همين مجلس اعلاي شيعه صحبت كرديم. ايشان تعجب كرد و فرمود: مجلس اعلاي شيعه يعني چه؟ فتوا مي‌خواهند بدهند؟ گفتم: نه، اين در مقابل سني‌هاست؛ يك مجلس اعلاي سني است و يك مجلس اعلاي شيعه.<br />
يك داستان كوچكي هم من خدمت آقاي بروجردي عرض كردم و گزارش دادم آن هم اين بود كه روز آخر در بيت المقدس همه را به جلسه‌اي دعوت كردند، اين دعوت ظاهراً دعوت رسمي دولتي بود. دعوت از تمام وفود و از تمام هيئتهاي اسلامي كه رفته بودند به آنجا با جاي خيلي وسيع دعوت كردند. يك تالار خيلي بزرگي بود كه تمام وفود بودند. كشيش‌ها بودند، دولتي‌ها، ارتشي‌ها و رؤساي ادارات نيز بودند. جمعيت خيلي زيادي از اردن آنجا جمع شده بود. ما را پخش كردند، وفود اسلامي را كه آمده بودند بين مردم پخش كردند چون دلشان مي‌خواست كه رابطه برقرار بشود، نه اينكه مثلاً ما سه نفر پيش هم باشيم. اگر ما سه نفر پيش هم باشيم خودمان با هم حرف مي‌زنيم و با مردم ديگر حرف نمي‌زنيم. من از رفقايمان جدا شدم، در يك جايي قرار گرفتم كه يك طرف من نمايندة تونس نشسته بود، يك طرف من هم كاردار سفارت سعودي بود، جلوي من هم يك آخوند پيش نماز سني اهل اردن نشسته بود. (آن وقت در بيت المقدس سيم خاردار كشيده بوددن و آن را تقسيم كرده بود، اما آن را به طور كامل تفكيك نكرده بودند، لذا ما مكرر به مسجد رفتيم و هيچ مسئله‌اي هم نبود، مسجد در آن موقع طرف مسلمانها بود. يك طرف دست يهودي‌ها و يك طرف ديگر هم دست مسلمانها بود، اما مسجد طرف مسلمانها بود. البته يادم نمي‌رود كه آنجا يك بقالي نزديك مسجد بود، وقتي رفتيم از او پرتقال بخريم به ما گفت: «أنتم أخ اليهود؟» گفتم: ما با هم برادر هستيم، آن شاه ايران است كه برادر يهودي‌هاست، اين ربطي به ما ندارد. ما ملت اسلام و مسلمان هستيم، ما با هم برادر هستيم، آن مسائل سياسي است و به ما ارتباطي ندارد).  <br />
نمايندة تونس از من پرسيد شما چه كاره هستيد در ايران؟ گفتم: «أنا استاذ بكليه الشريعه» يعني استاد در دانشكدة فقه هستم. گفت: «مردم ايران چه مذهبي دارند؟» من از اين خيلي ناراحت شدم كه از مردم ايران هيچ نمي‌داند. واقعاً براي من خيلي مسئله عجيبي بود. من اين را هميشه مي‌گويم كه اين انقلاب خدمت بزرگي به شيعه كرد، چون شيعه را به همه معرفي كرده است.<br />
گفتم: «ما جعفري هستيم». گفت: «جعفري هستيد؟» گفتم: «بله»، نه فقط جمعيت ايران ـ آن وقت بيست ميليون بود ظاهراً ـ جعفري هستند، بلكه هشتاد ميليون از جمعيت مسلمانها جعفري هستند «لأنهم من أهل البيت وأهل البيت أدري بما في البيت». سرش را تكان داد.<br />
من خيلي ناراحت شدم، به او گفتم: «شما تونسي‌ها مسلمان هستيد؟» خيلي تعجب كرد و گفت: «اين چه سؤالي است كه شما مي‌كنيد؟ عندنا جامع زيتون!» (جامع زيتون قديمي‌تر از جامع ازهر است. سي سال زودتر از جامع ازهر ساخته شده است). اين چه سؤالي است كه شما مي‌كنيد؟ گفتم: «علت دارد». گفت: «چيست؟». گفتم: «مفتي شما فتوا داده است كه عمال (كارگران) در ماه رمضان مي‌توانند افطار كنند. مفتي شما أفتي بجواز الإفطار للعمّال في شهر رمضان». اين دروغ نبود و حقيقت بود، ما در روزنامه خوانده بوديم. گفت: «لا، هذا شيخ في قريه صغيره، هذا لم يكن مفتي». گفت: اين يك پيش نماز در روستايي كوچك است كه أيدته السياسه. گفتم: «اما ما، فعلاً در رأس مملكت اگر چه شاه است، اما امام البروجردي كلمته أنفذ من كلمه شاه ايران». گفت: «عجيب! چطور مي‌شود يك چنين چيزي؟». گفتم: «شده است». گفت: «چرا؟» گفتم: «روحانيت شيعه استقلال اقتصادي دارد، روحانيت شيعه دستش به دولت دراز و مزدور و اجير دولت نيست». گفت: «چطور استقلال اقتصادي دارد؟» آن وقت راجع به خمس برايش شرح دادم. در ارباح مكاسب هر تاجر و هر كارخانه داري حسابش را مي‌كند و آخر سال اضافاتش را مي‌فرستد براي آقاي بروجردي و ايشان هم اين پولها را به سران علما و طلاب در بلاد و اقطار ايران توزيع و تقسيم مي‌كند. فكر نكنيد آقاي بروجردي اين پولها را خانه مي‌خرد، باغ مي‌خرد، نه! «يوزعه علي العلماء والطلاب في أقطار ايران». گفت: «عجيب!». گفتم: «مي‌داني غزالي چه گفته است؟» گفت: «چه گفته است؟». گفتم: «غزالي گفته است: إذا رأيتم العلماء بباب الأمراء فبئس العلماء وبئس الأمراء وإذا رأيتم الأمراء‌ بباب العلماء فنعم العلماء ونعم الأمراء». اين شيخي كه جلوي من نشسته بود، گفت: «اين خيلي خوب است ... حرف همين است، آخوند در خانه دولت نبايد برود، آخوند بايد مستقل باشد تا بتواند حرفش را بزند». بعد گفتم: «اين كه مي‌گوييم آقاي بروجردي اين است، چون آقاي بروجردي احتياج به دولت ندارد! آقاي بروجردي تأمين است، اين جبر اقتصادي است كه آخوندهاي شما را مجبور مي‌كند. مگر تو خودت نگفتي وأيدته السياسه؟» گفت: «حبيب بورقيبه اين كار را كرده است»؛ اسم برد.<br />
ما ماه رجب ده روز آنجا بوديم و بعد هم آمديم مقداري از ماه شعبان در بيروت بوديم. بعد آمديم تهران و سه نفري به قم آمديم. آمديم خدمت آقاي بروجردي كه گزارش سفرمان را بدهيم. البته اندرون رفتيم. در اندرون، ايشان زير كرسي نشسته بودند و حاج محمد حسين أحسن كه كاتب ايشان بود، او هم حاضر بود. پسر بزرگ ايشان آقا سيد محمد حسن هم نشسته بود. آقاي شهابي و آقاي نجفي آن طرف نشستند، من روبروي آقاي بروجردي كنار كرسي نشسته بودم. ايشان گفت: «اين سفر چه اثري داشت؟» گفتم: «ما را نمي‌شناسند، فقط اثر معارفه داشت و هيچ اثر ديگري نداشت. ما براي استقلال الجزاير كاري نكرديم، اما يك مقدار صحبتهاي مذهبي كرديم و با بعضي از علماي سني، اخوان المسلمين كه آمده بودند، مثل شيخ حسن بنا جلسه داشتيم و اين در زمان سيد قطب بود. چون ما مي‌خواستيم از جنبه‌هاي سياسي دور باشيم، آقاي شهرستاني خيلي كوتاه سخنراني كرد. گفتم كه فقط يك معارفه بود، به اندازه‌اي كه همديگر را شناختيم و كتابهايي را هم كه شما داديد به رؤسا و كتابخانه‌هايشن هديه كرديم» و اين قصه را هم برايشان گفتم. بعد به من گفتند: «شما بنا بود كه يك جايي برويد». چون ايشان اصرار داشت كه من به عنوان نمايندة ايشان به خارج بروم. قبلاً هم آقاي فلسفي در جريان بوده، خود آقا هم گاهي اوقات كه من به قم مي‌رفتم، مي‌گفت بالاخره شما تصميم گرفتيد يا خير؟ اين سفر هم باز به من گفت: «شما تصميم گرفته‌ايد و حاضر هستيد برويد يا خير؟» گفتم: «هر چه امر بفرماييد، ما كمتر از آن كشيش‌ها نيستيم». چون شنيده بوديم كه چند كشيش به جنگلهاي آمازون فرستاده‌اند و آدم خورها آنهارا خورده‌اند. گفتم: «آقا ما كمتر از آنها نيستيم، حاضر هستيم در راه شما خورده بشويم». ايشان هم خنديدند.<br />
حالا نمي‌دانم اينها گفتني هست يا نه، اما تاريخي است. بعد ايشان رو كردند به حاج محمد حسين و گفتند: «حاجي! از كجا از ما خواسته‌اند؟» گفت: «وين خواسته‌اند. آقاي سيد علي اصغر خوئي اخيراً رفته بود وين براي عمل چشمش و برگشت و گفت دانشجويان آنجا اصرار دارند كه يك روحاني قابلي اينجا باشد. آقاي بروجردي به من رو كرد و گفت: «مي‌رويد؟». گفتم: «اجازه بفرماييد من كه تهران رفتم خدمتتان عرض مي‌كنم».<br />
من به ايشان گفتم كه اجازه بفرماييد يك افرادي را من خدمتتان معرفي كنم در اين مسير. گفت: «حالا شما راجع به خودتان صحبت كنيد». و خوب شد كه نگفتم، مي‌خواستم اسم يك آقايي را ببرم، بعد فهميدم كه آقاي بروجردي با اين آقا رفيق نيست. گفتم: «شما اينقدر اصرار مي‌كنيد كه ما برويم، يك سؤالي از شما مي‌خواهيم بكنيم». گفت:‌ «چيست؟» گفتم: «شما اهل كتاب را پاك مي‌دانيد يا نجس مي‌دانيد؟» اينها در آن موقع از اسرار بود، حالا نگاه نكنيد كه فتوا داده‌اند به طهارت اهل كتاب! ايشان خنديدند و گفتند: «داستاني براي شما بگويم». حالا با داستان گفتن مطلبش را فهماند كه چه مي‌خواهم بگويم. گفت: «من در سفري كه آ«دم به تهران يكي از علماي تهران فوت شد. من در مجلس ختم او شركت كردم ـ معمولاً وقتي كه مي‌خواهند مجلس را مرخص كنند و ختم كنند مي‌آيند از بزرگ مجلس اجازه مي‌گيرند، نمي‌دانم ديده‌ايد يا نه؟ مي‌گويند آقا اجازه فرموديد؟ ـ آمدند از من اجازه گرفتند با اينكه يك آقايي كه از محترمين تهران بود در مجلس بود، ولي آمدند از من اجازه گرفتند. من سؤال كردم كه چرا از ايشان اجازه نگرفتند؟ گفتند: ايشان اخيراً قائل به طهارت اهل كتاب شده است و حيثيت اجتماعيش از بين رفته است». يعني چه مي‌خواست به من بگويد؟ مي‌خواست بگويد كه يعني من قائل به طهارت هستم، اما نمي‌توانم بگويم. ما هم خنديديم و خودش هم خنديد. دنبال اين قصه يك جرياني را براي شما نقل كنم، به مناسبت.<br />
من هر وقت قم مي‌رفتم پيش آقاي گلپايگاني مي‌رفتم. من به آقاي گلپايگاني يك علاقه خاصي داشتم و ايشان را دوست مي‌داشتم. روزهاي آخرشان بود، شايد اين دفعه‌اي هم كه رفتم پيش ايشان آخرين دفعه‌اي بود كه رفتم محضرشان. وقتي كه خواستم خدمت ايشان بروم، ‌يكي از اصحاب ايشان گفت شما با آقا راجع به طهارت اهل كتاب صحبت كنيد. ايشان قائل به نجاست است. (امام هم شديداً قائل به نجاست بودند، من با امام هم در نجف صحبت كردم. در نجف به ايشان عرض كردم كه آقا شما مكمن است تجديد نظر بفرماييد؟ گفتند: نه، من قاطع هستم كه اينها نجس هستند و از مسلمات فقه شيعه است). اين آقا قبل از اينكه بروم پيش آقاي گلپايگاني، گفت شما راجع به اين مسئله با آقا صحبت كنيد، شايد يك احتياطي قائل بشوند تا مقلّدين آزاد باشند و بتوانند به ديگري كه قائل به طهارت است رجوع كنند. گفتم: «باشد». ما خدمت آقاي گلپايگاني آمديم،‌ سر صحبت را راجع به مجمع ايشان در لند كه واقعاً جوي خوبي است باز كردم. من يازده سال پيش كه لندن رفتم و عمل قلب كردم، دهة عاشورا آنجا بودم و در مجالس آنجا شركت مي‌كردم، يك شب هم مجمع رفتم، شب تاسوعا ديدم كه جمعيتي انبوه در مجمع است! روزش رفتم مركز اهل البيت در آنجا كه مال عراقي‌هاست، آنجا هم جمعيتي زياد ديدم و تعجب كردم. آنجا نماز جماعت هم خواندم. به آقا گفتم: «در اروپا و آمريكا جايي نيست مثل لندن كه اين قدر مسلمان داشته باشد. اينها با مسيحي‌ها ارتباط و داد و ستد و رفت و آمد دارند. شما يك تجديد نظري در اين ادله بفرماييد، شايد قائل به احتياط بشويد. آن وقت قصة خودم را با آقاي بروجردي براي ايشان گفتم و گفتم آقاي بروجردي اينطوري گفتند. ايشان گفت: «هان! پس مي‌خواهي من هم فتواي به طهارت اهل كتاب بدهم آبرويم بريزد!» (شوخي كرد).<br />
شايد آقاي صافي هم در آنجا بود، مردد هستم. ما حرفمان تمام شد و بلند شديم آمديم بيرون و خداحافظي كرديم.<br />
مرحوم حكيم اولين كسي بود كه طهارت اهل كتاب را علناً گفت. آقاي بروجردي به من هم حاضر نبود كه مستقيماً طهارت اهل كتاب را بگويد.<br />
اين هم داستان ما مربوط به آن مؤتمر است كه چهل و يك سال قبل بود.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/kongereyeBeitolmoghaddas.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/kongereyeBeitolmoghaddas.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/kongereyeBeitolmoghaddas.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/kongereyeBeitolmoghaddas.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفر به اتريش</title>
      <description><![CDATA[<p>در اواخر سنين آقاي بروجردي ـ چند ماهي به فوت ايشان مانده بود ـ من با اجازة ايشان و تصويب مرحوم آقا سيد محمد بهبهاني سفري به اترشي رفتم. اول به وين رفتم، سفر من به وين چهار ماه طول كشيد. تبليغات متفرقه‌اي داشتم و ضمناً معاينات پزشكي هم داشتم و باقي امور تبعي بود. در وين، ما مصاحبات زيادي با دكترهاي حقوق و فلسفه از مسيحي‌ها البته با واسطه مترجم داشتيم. بعد از آن سه، چهار ماهي كه آنجا بودم، به فرانسه دعوت شدم. يك ماه به دعوت كسي در پاريس بودم و بعد به تركيه رفتم. يك ماه هم در تركيه بودم كه در آنجا هم مصاحبه‌هاي زيادي با افراد داشتيم. يكي از افراد سفارت تركيه به نام آقاي مرتضي شريعت ـ نوة مرحوم شيخ الشريعه اصفهاني ـ از من دعوت كرد و نزديك يك ماه در منزل ايشان بودم و بعد هم به ايران آمدم. بعد از آمدن به ايران به دلايل زيادي لازم بود كه به خدمت آقاي بروجردي بروم و گزارش سفر را بدهم. آقاي بروجردي خيلي به من اظهار محبت كرد و علت طول كشيدن سفر را پرسيد و من علت را توضيح دادم و گفتم كه در آنجا كارهايي كردم و مصاحبه‌هايي شد و افرادي سرازير شدند و از ما سؤالاتي كردند. گوش ايشان سنگين بود، دست را كنار گوشش گذاشته بود و به حرفهاي من گوش مي‌كرد. بعد از اين كه من اين حرفها را زدم خيلي مبتهج شد و گفت: «بشود ما كاري براي اسلام بكنيم انشاء الله؟ شما حاضر هستيم كه خارج برويد و آنجا باشيد؟».<br />
گفتم: «آقا! هر چه بفرماييد ما امتثال اوامر شما را مي‌كنيم. ولي حالا اجازه بفرماييد من به تهران بروم و نظر خود را كتباً و به تفصيل خدمتتان تقديم كنم». بعد از آن به تهران آمديم و چيزي نگذشت كه آقاي بروجردي فوت شد.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/safarBeOtrish.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/safarBeOtrish.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/safarBeOtrish.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/safarBeOtrish.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تدریس در مدرسه سپهسالار</title>
      <description><![CDATA[<p>من مدتي در مدسه سپهسالار درس مي‌گفتم. در آنجا چند سال درس گفتم. مدرسة سپهسالار استاد زياد داشت، آقاي حاج شيخ هدايت الله گلپايگاني بود، حاج شيخ ابوالفضل نجم آبادي بود، آقاي حاج شيخ كاظم عصار بود، حاج شيخ محمد علي لواساني بود، آقاي راشد بود، آقاي سيد محمد طالقاني بود. من مدتي درس آقا سيد محمود را مي‌گفتم، چون ايشان را زندان كرده بودند، من براي اينكه حقوقش قطع نشود تا يك سال درس ايشان را مي‌گفتم. بعد از يك سال ساواك فهميد كه چنين كاري مي‌شود، آمد و شهريه ايشان را از مدرسه سپهسالار قطع كرد.<br />
ايشان شرح باب حادي عشر مي‌گفتند. شرح باب حادي عشر يك درس كلام بود كه يك كلام مختصري است كه ايشان در آنجا مي‌گفتند. من منظومه مي‌گفتم، اول منظومه را من مي‌گفتم، وسط منظومه را آقاي راشد مي‌گفت، شرح اشارات را آقاي عصار مي‌گفت. مكاسب را آقاي حاج شيخ محمد علي لواساني مي‌گفت. آقاي حاج شيخ هدايت الله گلپايگاني مكاسب مي‌گفت. تا اينكه بعد از رفراندوم ششم بهمن شاه به مدرسه سپهسالار آمد. شاه كه در آنجا آمد من نرفتم، يعني آقايي بود در مدرسه سپهسالار به نام آقاي راد كه حسابدار آنجا بود،‌ آقاي راد با نهضت آزادي همكاري داشت و با آقاي بازرگان و سحابي رفيق بود. روزهاي چهارشنبه در همان زير ساعت كه در مدرسه سپهسالار يك تالاري است و جاي آقاي راد كه حسابدار بود در آنجا بود. آقاي مطهري بود و همين آقاي سحابي و بازرگان و جمعي هم مي‌آمدند و جلسه بحث بيشتر تا جلسه انس. يك نهاري هم مي‌خوردند، البته من در جريان نبودم، ولي اين آقاي راد با اينها رفيق بود.<br />
من گاهي مي‌رفتم پيش آقاي راد مي‌نشستم، آقاي راشد هم مي‌آمد، گاهي هم آقاي مطهري مي‌آمدند. البته آقاي مطهري در مدرسه درسي نداشتند، اما گاهي اوقات سر مي‌زدند. يك روزي راد به من گفت كه پس فردا شاه به اينجا مي‌آيد،‌شما چه تصميمي داريد؟ مي‌خواهيد در هيئت مدرسين شركت كنيد؟ گفتم: «نه، من نمي‌آيم» ـ بعد از كي بود؟ بعد از ششم بهمن بود ـ ايشان گفت: «خلاصه من گفتم به شما كه شما در مقابل عمل انجام شده قرار نگيريد». گفتم: «بسيار خوب» و از ايشان تشكر كردم. من رفتم، همان جرياناتي كه لابد شنيده‌ايد، گفتگوهايي كه بين راشد و شاه و بعد هم صحبتهايي و ... اينها را من خيلي در جريانش به صورت دقيق وارد نيستم. ولي مدرسين بودند، صحبتهايي هم با شاه كرده بودند. اين ملاقات بعد از ششم بهمن و مسئله اصلاحات ارضي بود. شاه چون با مخالفت روحانيت روبرو شده بود، مي‌خواست به اصطلاح يك شخصيتي براي خودش از اين طرف جذب كند لذا به مدرسة سپهسالار آمد. بعد از آن كه ما به مدرسه سپهسالار نرفتيم (يقيناً نايب التوليه آن موقع علامه وحيدي بود، چون يك مدت زيادي نايب التوليه ظهير الاسلام بود ـ ظهير الاسلام از خاندان قاجار بود و نوة مظفر الدين شاه بود، نسبت به آخوندها هم علاقمند بود، ‌اينطور نبود كه انسان بي‌علاقه‌اي نسبت به روحانيت باشد. به روحانيت احترام مي‌گذاشت و اظهار محبت به ملاها زياد مي‌كرد. بعد از اينكه ظهير الاسلام رفت، علامه وحيدي كرمانشاهي را آنجا آوردند كه در زمان او من ديگر به مدرسة سپهسالار نرفتم، بعد از رفراندوم ديگر نرفتم) موجباتي پيدا شد كه ديگر آنجا نروم و استعفا كردم.<br />
به سبب نرفتن من وضع خوبي درست نشد،‌ من احتمال مي‌دهم كه فشاري هم از ساواك به اينها وارد شده بود، لذا بعد از آن واقعه به مدرسه نرفتم. تصميم داشتم كه برگردم بروم به نجف كه نشد، حالا نمي‌دانم چرا نشد،‌ جهتش را نمي‌دانم كه چيست و حتي در استعفايي هم كه كرده بودم اين را هم نوشتم كه چون من عازم بازگشت به موطن اصليم نجف هستم،‌ لذا من ديگر براي تدرس آنجا نمي‌آيم. آنها هم بدشان نيامد، حتي خوششان آمد و از اين مسئله ناراحت نبودند.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/madreseyeSepahsalar.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/madreseyeSepahsalar.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/madreseyeSepahsalar.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/madreseyeSepahsalar.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تدریس در دانشکده الهیات</title>
      <description><![CDATA[<p>در سال 43 مرا از دانشكده الهيات بيرون كردند. علت اينكه من در آنجا درس مي‌گفتم اين بود كه مرحوم آقاي حاج مهدي حائري يزدي از طرف آقاي بروجردي به عنوان نمايندگي در آمريكا منصوب شدند. حتي فرمان نمايندگيش را به من نشان داد. يك روز در مدرسه سپهسالار نشسته بودم، آقاي حائري آمد (با ما خيلي مأنوس بود و به خاندان حاج شيخ ارادات داشتيم،‌ چون حاج شيخ عبدالكريم بزرگ شدة سامره بود و در خانه ميرزا بزرگ شده بود، لذا روابط ما روابط خانوادگي بود). يك روز آمد مدرسه سپهسالار و به من آن فرمان را نشان داد كه خيلي هم جالب بود، حالا من خصوصيات عبارت يادم نيست ولي به اين فرمان معجب بودم. ايشان رفت، ‌بعد از رفتن ايشان مرا به جاي او دعوت كردند در همين دانشكدة الهيات كه به جاي ايشان درس بدهم. ولي عملاً جاي او را به من ندادند، چون او دورة فوق ليسانس درس مي‌داد و من را گذاشتند دورة ليسانس. ايشان آن موقع فقه و اصول درس مي‌گفتند.<br />
من در اين دوره تدرس مي‌كردم تا اينكه در سال 43 مرا اخراج كردند، آقاي مطهري را هم اخراج كردند. صدر بلاغي را هم اخراج كردند، آقا مرتضي جزايري را هم اخراج كردند، چند نفر معمم را اخراج كردند. يك روزي آقاي سيد محمد باقر سبزواري كه نمي‌دانم اسمش را شنيده‌ايد يا نه، از اساتيد دانشكدة الهيات بود، جلوي شمس العماره در ناصر خسرو مرا ديد و گفت: «من راجع به بازگشت شما به دانشكده با فروزانفر خيلي صحبت كرده‌ام. به او گفته‌ام: شما مگر چند نفر امثال فلاني را در دانشكده داريد؟‌» گفت: «آقا! از بالا به ما دستور داده‌اند كه اينها نباشند!» يعني ساواك دستور داده بود كه اينها بروند. علتش هم اين بود كه من سر كلاس از راه روحانيت دفاع مي‌كردم. بچه‌ها هم به من تذكر مي‌دادند و مي‌گفتند آقا اينجا افرادي هم هستند كه براي شما گزارش مي‌دهند، شما اين حرفها را چرا مي‌زنيد؟ من گفتم: «من چيز بدي نمي‌گويم، فقط مي‌گويم راه روحانيت خوب است». در اعلاميه‌هايي كه بر عليه اصلاحات ارضي يا عليه انجمن‌هاي ايالتي كه يكي از مسائل هم همين بود يا ورود زنها در انجمن‌ها مي‌دادند، اين اعلاميه‌ها را ما دفاع مي‌كرديم و گاهي هم امضاء داشتيم در آنها و گاهي هم سر كلاس دفاع مي‌كردم تا ظاهراً اول سال 43 بود كه نامه‌اي نوشتند براي من (نامة اخراج) كه : آقاي مير رضي ـ آنها به من مي‌گفتند مير رضي، سيد نمي‌گفتند ـ آقاي مير رضي! شما از اول سال تحصيلي ديگر دانشكده نياييد، ما هم دانشكده نرفتيم و در خانه مانديم. منزل ما آن وقتها كوچه ميرزا محمود وزير در سرچشمه بود تا اينكه مدتي گذشت و اين مسجد شفا كه يكي از مخلصين آقاي خوانساري متصدي ساختنش بود، ‌تمام شد. آيت الله خوانساري به من پيشنهاد اين مسجد را داد. ما گفتيم راه دور است و بهانه كرديم، بالاخره ما را آوردند اينجا و چهل و چند سال است كه من در اين مسجد مشغول نماز و سخنراني هستم.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/daneshkadeyeElahiyyat.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/daneshkadeyeElahiyyat.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/daneshkadeyeElahiyyat.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/daneshkadeyeElahiyyat.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خاطره ای از مرحوم ایت الله شیخ حسین حلی</title>
      <description><![CDATA[<p>مرحوم آيت الله آقا شيخ حسين حلي، مردي ملا، مجتهد و از شاگردان خوب مرحوم ميرزاي نائيني، يكي از اساتيد بنده بود. با اين كه از نظر علمي، در سطح آيت الله حكيم و شاهرودي بود، ولي از تمام مسائل و شؤونات روحاني، جز درس و بحث، اجتناب مي‌كرد. خيلي آدم زاهد و گوشه گيري بود.<br />
وقتي از ايشان پرسيدم كه : (بعد از فوت آقا ميرزا عبدالهادي شيرازي) «شما از نظر علمي بالاتريد يا آقاي حكيم؟» گفت: «مثالي هست در فارسي (ايشان عرب بود و فارسي را به زحمت تكلم مي‌كرد) كه خاله سوسكه وقتي مي‌بيند بچه‌اش از ديوار بالا مي‌رود، مي‌گويد قربون دست و پاي بلورينت بشوم». مي‌خواست به من بفهماند كه حب ذات به انسان اجازه نمي‌دهد بگويد ديگري از من بهتر است.<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/helli.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/helli.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/helli.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/helli.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شخصیت ایت الله العظمی میرزا محمد تقی شیرازی</title>
      <description><![CDATA[<p>نكته‌اي را در عظمت معنوي ايشان، عرض مي‌كنم. از آقا سيد عباس اصفهاني، نجل جليل آقا سيد محمد فشاركي شنيدم: «بعد از مرحوم ابوي، خواستم از كسي تقليد كنم. از بزرگي پرسيدم: آقا ميرزا محمد تقي شيرازي، عادل است؟ ايشان به من گفت: از عصمت آقا ميرزا محمد تقي بپرس، نه از عدالت ايشان».<br />
مرحوم ميرزا حالت انصراف نفسي داشته است، يعني اگر مي‌خواسته ذهنش را از چيزي منصرف نمايد و فقط متوجه خدا بكند، مي‌توانسته است. اين مقام بزرگي است.<br />
نقل مي‌كنند: «شيخي خدمت مرحوم ميرزا مي‌آيد و از ايشان، نماز استيجاري طلب مي‌كند. مرحوم ميرزا، چون اطمينان به وي نداشته است، نمي‌دهد. شيخ عصباني مي‌شود و به مرحوم ميرزا توهين مي‌كند. در مناسبت ديگري، مرحوم ميرزا به آن شيخ كمك مالي مي‌كند. اطرافيان مي‌گويند: «آقا! اين شخص فاسق است،‌ آن روز به شما توهين كرد». ميرزا مي‌فرمايد: «من اصلاً نشنيده‌ام!».<br />
&#160;</p><br /><a href='http://www.sayyedrazishirazi.ir/mirzaMohammadTaghiShirazi.aspx'>Admin</a>]]></description>
      <link>http://www.sayyedrazishirazi.ir/mirzaMohammadTaghiShirazi.aspx</link>
      <comments>http://www.sayyedrazishirazi.ir/mirzaMohammadTaghiShirazi.aspx</comments>
      <guid isPermaLink="true">http://www.sayyedrazishirazi.ir/mirzaMohammadTaghiShirazi.aspx</guid>
      <pubDate>Fri, 03 Jul 2009 05:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
