جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ
در سال 43 مرا از دانشكده الهيات بيرون كردند. علت اينكه من در آنجا درس ميگفتم اين بود كه مرحوم آقاي حاج مهدي حائري يزدي از طرف آقاي بروجردي به عنوان نمايندگي در آمريكا منصوب شدند. حتي فرمان نمايندگيش را به من نشان داد. يك روز در مدرسه سپهسالار نشسته بودم، آقاي حائري آمد (با ما خيلي مأنوس بود و به خاندان حاج شيخ ارادات داشتيم، چون حاج شيخ عبدالكريم بزرگ شدة سامره بود و در خانه ميرزا بزرگ شده بود، لذا روابط ما روابط خانوادگي بود). يك روز آمد مدرسه سپهسالار و به من آن فرمان را نشان داد كه خيلي هم جالب بود، حالا من خصوصيات عبارت يادم نيست ولي به اين فرمان معجب بودم. ايشان رفت، بعد از رفتن ايشان مرا به جاي او دعوت كردند در همين دانشكدة الهيات كه به جاي ايشان درس بدهم. ولي عملاً جاي او را به من ندادند، چون او دورة فوق ليسانس درس ميداد و من را گذاشتند دورة ليسانس. ايشان آن موقع فقه و اصول درس ميگفتند.
من در اين دوره تدرس ميكردم تا اينكه در سال 43 مرا اخراج كردند، آقاي مطهري را هم اخراج كردند. صدر بلاغي را هم اخراج كردند، آقا مرتضي جزايري را هم اخراج كردند، چند نفر معمم را اخراج كردند. يك روزي آقاي سيد محمد باقر سبزواري كه نميدانم اسمش را شنيدهايد يا نه، از اساتيد دانشكدة الهيات بود، جلوي شمس العماره در ناصر خسرو مرا ديد و گفت: «من راجع به بازگشت شما به دانشكده با فروزانفر خيلي صحبت كردهام. به او گفتهام: شما مگر چند نفر امثال فلاني را در دانشكده داريد؟» گفت: «آقا! از بالا به ما دستور دادهاند كه اينها نباشند!» يعني ساواك دستور داده بود كه اينها بروند. علتش هم اين بود كه من سر كلاس از راه روحانيت دفاع ميكردم. بچهها هم به من تذكر ميدادند و ميگفتند آقا اينجا افرادي هم هستند كه براي شما گزارش ميدهند، شما اين حرفها را چرا ميزنيد؟ من گفتم: «من چيز بدي نميگويم، فقط ميگويم راه روحانيت خوب است». در اعلاميههايي كه بر عليه اصلاحات ارضي يا عليه انجمنهاي ايالتي كه يكي از مسائل هم همين بود يا ورود زنها در انجمنها ميدادند، اين اعلاميهها را ما دفاع ميكرديم و گاهي هم امضاء داشتيم در آنها و گاهي هم سر كلاس دفاع ميكردم تا ظاهراً اول سال 43 بود كه نامهاي نوشتند براي من (نامة اخراج) كه : آقاي مير رضي ـ آنها به من ميگفتند مير رضي، سيد نميگفتند ـ آقاي مير رضي! شما از اول سال تحصيلي ديگر دانشكده نياييد، ما هم دانشكده نرفتيم و در خانه مانديم. منزل ما آن وقتها كوچه ميرزا محمود وزير در سرچشمه بود تا اينكه مدتي گذشت و اين مسجد شفا كه يكي از مخلصين آقاي خوانساري متصدي ساختنش بود، تمام شد. آيت الله خوانساري به من پيشنهاد اين مسجد را داد. ما گفتيم راه دور است و بهانه كرديم، بالاخره ما را آوردند اينجا و چهل و چند سال است كه من در اين مسجد مشغول نماز و سخنراني هستم.