جمعه, تير 12, 1388 01:00:00 ق.ظ
قبل از استقلال الجزاير هر سال در بيت المقدس مؤتمر و كنگرة ملي اسلامي كه دولتي نبود تشكيل ميشد. از ملل اسلامي ميآمدند و براي نجات الجزايز دعوت ميكردند. يك سال هم آقاي سيد محمود طالقاني با ميرزا محمود كمرهاي رفته بود، سالهاي قبلش نيز مرحوم كاشف الغطاء رفته بود كه در آن كنگره سخنراني مفصلي كرده بود. آقاي كاشف الغطاء خيلي فصيح و بليغ بود. همين كنگره از آقاي بروجردي نيز دعوت كرد. چه زماني دعوت كرد؟ همان سالي كه ايشان بعدش فوت شد. كنگره در 27 ماه رجب تشكيل ميشد.
البته به عقيدة سنيها 27 رجب مصادف با مبعث نيست، بلكه آنها ميگويند بيست و هفتم رجب ليله الاسراء است يعني شبي است كه پيغمبر به معراج رفته يعني پيغمبر از مسجد الحرام به مسجد صخره آمد. در بيت المقدس يك مسجدي هست به نام مسجد صخره و از مسجد صخره به آسمانها رفت. بيست و هفتم رجب در آنجا اين كنگره تشكيل ميشد. از آقاي بروجردي دعوت كردند و آقاي بروجردي هم سه نفر از طرف خودش فرستاد. يكي من بودم كه خيلي جوان بودم، يكي هم استاد محمود شهابي بود كه كتاب ادوار فقه را نوشته است، آدم ملايي بود. قبلاً هم طلبه و آخوند بود. طلبه مشهد بود و از شاگردان آقا بزرگ حكيم بود. جريانش مفصل است، خود ميرزا محمود انسان شايستهاي بود كه بعد هم پاريس رفت. از ده سال قبل پسرش پاريس بود و همان جا فوت شد و همان جا هم دفنش كردند. حالا چرا نياوردند؟ شايد خيلي گرفتاري داشته است. از نظر لباس، كت و شلوار نميپوشيد بلكه يك پالتوي بلند ميپوشيد. يكي هم آقا نجفي شهرستاني، پيش نماز مسجد آشتيانيها در هفده شهريور بود. ما سه آنجا نفر رفتيم. قبل از سفر خدمت آقاي بروجردي رسيديم و ايشان هم چند دوره كتاب خلاف شيخ طوسي به ما داد (كه با اجازة آقاي بروجردي، آقاي روغني چاپ كرده بود) كه ما اينها را هر جا كه صلاح ميدانيم اهداء كنيم. ما آنجا آمديم و نماينده ملل اسلامي آنجا بودند.
يادم هست كه ما يكي از اين كتابها را به سيد محمد علي سنوسي رئيس ليبي داديم كه قبل از كودتاي قذافي هم سمت مرشدي و هم سمت رياست سياسي داشت. اين را به خصوص يادم هست كه پشت جلد، خودم نوشتم كه هديه از طرف امام آيت الله بروجردي است. ده روز ما در اين كنگره بوديم، بعداً هم رفتيم به بيروت و آقاي سيد موسي صدر كه نميدانم زنده است يا فوت كرده را ديدم (هر طوري هست خدا رحمتش كند يا خدا حفظش كند، نميدانم چه تعبير كنم). اين زمانِ بعد از مرحوم شرف الدين بود كه هنوز رشد پيدا نكرده بود. دوازده روز هم ما در آنجا بوديم و هنوز مجلس اعلاي شيعه تشكيل نشده بود. شما ميدانيد كه در لبنان دو مجلس در لبنان است، يكي مجلس اعلاي فتوا براي سنيها و يكي هم براي شيعيان. مجلس سنيها موجود بود اما مال شيعهها هنوز تشكيل نشده بود كه آقا موسي فعاليت كرد و آن را تشكيل داد و رسمي كرد، خودش هم رئيس آن بود. حالا فعلاً آقاي شمس الدين رئيسش است. ما كه قم آمديم گزارش سفرمان را به آقاي بروجردي داديم. راجع به همين مجلس اعلاي شيعه صحبت كرديم. ايشان تعجب كرد و فرمود: مجلس اعلاي شيعه يعني چه؟ فتوا ميخواهند بدهند؟ گفتم: نه، اين در مقابل سنيهاست؛ يك مجلس اعلاي سني است و يك مجلس اعلاي شيعه.
يك داستان كوچكي هم من خدمت آقاي بروجردي عرض كردم و گزارش دادم آن هم اين بود كه روز آخر در بيت المقدس همه را به جلسهاي دعوت كردند، اين دعوت ظاهراً دعوت رسمي دولتي بود. دعوت از تمام وفود و از تمام هيئتهاي اسلامي كه رفته بودند به آنجا با جاي خيلي وسيع دعوت كردند. يك تالار خيلي بزرگي بود كه تمام وفود بودند. كشيشها بودند، دولتيها، ارتشيها و رؤساي ادارات نيز بودند. جمعيت خيلي زيادي از اردن آنجا جمع شده بود. ما را پخش كردند، وفود اسلامي را كه آمده بودند بين مردم پخش كردند چون دلشان ميخواست كه رابطه برقرار بشود، نه اينكه مثلاً ما سه نفر پيش هم باشيم. اگر ما سه نفر پيش هم باشيم خودمان با هم حرف ميزنيم و با مردم ديگر حرف نميزنيم. من از رفقايمان جدا شدم، در يك جايي قرار گرفتم كه يك طرف من نمايندة تونس نشسته بود، يك طرف من هم كاردار سفارت سعودي بود، جلوي من هم يك آخوند پيش نماز سني اهل اردن نشسته بود. (آن وقت در بيت المقدس سيم خاردار كشيده بوددن و آن را تقسيم كرده بود، اما آن را به طور كامل تفكيك نكرده بودند، لذا ما مكرر به مسجد رفتيم و هيچ مسئلهاي هم نبود، مسجد در آن موقع طرف مسلمانها بود. يك طرف دست يهوديها و يك طرف ديگر هم دست مسلمانها بود، اما مسجد طرف مسلمانها بود. البته يادم نميرود كه آنجا يك بقالي نزديك مسجد بود، وقتي رفتيم از او پرتقال بخريم به ما گفت: «أنتم أخ اليهود؟» گفتم: ما با هم برادر هستيم، آن شاه ايران است كه برادر يهوديهاست، اين ربطي به ما ندارد. ما ملت اسلام و مسلمان هستيم، ما با هم برادر هستيم، آن مسائل سياسي است و به ما ارتباطي ندارد).
نمايندة تونس از من پرسيد شما چه كاره هستيد در ايران؟ گفتم: «أنا استاذ بكليه الشريعه» يعني استاد در دانشكدة فقه هستم. گفت: «مردم ايران چه مذهبي دارند؟» من از اين خيلي ناراحت شدم كه از مردم ايران هيچ نميداند. واقعاً براي من خيلي مسئله عجيبي بود. من اين را هميشه ميگويم كه اين انقلاب خدمت بزرگي به شيعه كرد، چون شيعه را به همه معرفي كرده است.
گفتم: «ما جعفري هستيم». گفت: «جعفري هستيد؟» گفتم: «بله»، نه فقط جمعيت ايران ـ آن وقت بيست ميليون بود ظاهراً ـ جعفري هستند، بلكه هشتاد ميليون از جمعيت مسلمانها جعفري هستند «لأنهم من أهل البيت وأهل البيت أدري بما في البيت». سرش را تكان داد.
من خيلي ناراحت شدم، به او گفتم: «شما تونسيها مسلمان هستيد؟» خيلي تعجب كرد و گفت: «اين چه سؤالي است كه شما ميكنيد؟ عندنا جامع زيتون!» (جامع زيتون قديميتر از جامع ازهر است. سي سال زودتر از جامع ازهر ساخته شده است). اين چه سؤالي است كه شما ميكنيد؟ گفتم: «علت دارد». گفت: «چيست؟». گفتم: «مفتي شما فتوا داده است كه عمال (كارگران) در ماه رمضان ميتوانند افطار كنند. مفتي شما أفتي بجواز الإفطار للعمّال في شهر رمضان». اين دروغ نبود و حقيقت بود، ما در روزنامه خوانده بوديم. گفت: «لا، هذا شيخ في قريه صغيره، هذا لم يكن مفتي». گفت: اين يك پيش نماز در روستايي كوچك است كه أيدته السياسه. گفتم: «اما ما، فعلاً در رأس مملكت اگر چه شاه است، اما امام البروجردي كلمته أنفذ من كلمه شاه ايران». گفت: «عجيب! چطور ميشود يك چنين چيزي؟». گفتم: «شده است». گفت: «چرا؟» گفتم: «روحانيت شيعه استقلال اقتصادي دارد، روحانيت شيعه دستش به دولت دراز و مزدور و اجير دولت نيست». گفت: «چطور استقلال اقتصادي دارد؟» آن وقت راجع به خمس برايش شرح دادم. در ارباح مكاسب هر تاجر و هر كارخانه داري حسابش را ميكند و آخر سال اضافاتش را ميفرستد براي آقاي بروجردي و ايشان هم اين پولها را به سران علما و طلاب در بلاد و اقطار ايران توزيع و تقسيم ميكند. فكر نكنيد آقاي بروجردي اين پولها را خانه ميخرد، باغ ميخرد، نه! «يوزعه علي العلماء والطلاب في أقطار ايران». گفت: «عجيب!». گفتم: «ميداني غزالي چه گفته است؟» گفت: «چه گفته است؟». گفتم: «غزالي گفته است: إذا رأيتم العلماء بباب الأمراء فبئس العلماء وبئس الأمراء وإذا رأيتم الأمراء بباب العلماء فنعم العلماء ونعم الأمراء». اين شيخي كه جلوي من نشسته بود، گفت: «اين خيلي خوب است ... حرف همين است، آخوند در خانه دولت نبايد برود، آخوند بايد مستقل باشد تا بتواند حرفش را بزند». بعد گفتم: «اين كه ميگوييم آقاي بروجردي اين است، چون آقاي بروجردي احتياج به دولت ندارد! آقاي بروجردي تأمين است، اين جبر اقتصادي است كه آخوندهاي شما را مجبور ميكند. مگر تو خودت نگفتي وأيدته السياسه؟» گفت: «حبيب بورقيبه اين كار را كرده است»؛ اسم برد.
ما ماه رجب ده روز آنجا بوديم و بعد هم آمديم مقداري از ماه شعبان در بيروت بوديم. بعد آمديم تهران و سه نفري به قم آمديم. آمديم خدمت آقاي بروجردي كه گزارش سفرمان را بدهيم. البته اندرون رفتيم. در اندرون، ايشان زير كرسي نشسته بودند و حاج محمد حسين أحسن كه كاتب ايشان بود، او هم حاضر بود. پسر بزرگ ايشان آقا سيد محمد حسن هم نشسته بود. آقاي شهابي و آقاي نجفي آن طرف نشستند، من روبروي آقاي بروجردي كنار كرسي نشسته بودم. ايشان گفت: «اين سفر چه اثري داشت؟» گفتم: «ما را نميشناسند، فقط اثر معارفه داشت و هيچ اثر ديگري نداشت. ما براي استقلال الجزاير كاري نكرديم، اما يك مقدار صحبتهاي مذهبي كرديم و با بعضي از علماي سني، اخوان المسلمين كه آمده بودند، مثل شيخ حسن بنا جلسه داشتيم و اين در زمان سيد قطب بود. چون ما ميخواستيم از جنبههاي سياسي دور باشيم، آقاي شهرستاني خيلي كوتاه سخنراني كرد. گفتم كه فقط يك معارفه بود، به اندازهاي كه همديگر را شناختيم و كتابهايي را هم كه شما داديد به رؤسا و كتابخانههايشن هديه كرديم» و اين قصه را هم برايشان گفتم. بعد به من گفتند: «شما بنا بود كه يك جايي برويد». چون ايشان اصرار داشت كه من به عنوان نمايندة ايشان به خارج بروم. قبلاً هم آقاي فلسفي در جريان بوده، خود آقا هم گاهي اوقات كه من به قم ميرفتم، ميگفت بالاخره شما تصميم گرفتيد يا خير؟ اين سفر هم باز به من گفت: «شما تصميم گرفتهايد و حاضر هستيد برويد يا خير؟» گفتم: «هر چه امر بفرماييد، ما كمتر از آن كشيشها نيستيم». چون شنيده بوديم كه چند كشيش به جنگلهاي آمازون فرستادهاند و آدم خورها آنهارا خوردهاند. گفتم: «آقا ما كمتر از آنها نيستيم، حاضر هستيم در راه شما خورده بشويم». ايشان هم خنديدند.
حالا نميدانم اينها گفتني هست يا نه، اما تاريخي است. بعد ايشان رو كردند به حاج محمد حسين و گفتند: «حاجي! از كجا از ما خواستهاند؟» گفت: «وين خواستهاند. آقاي سيد علي اصغر خوئي اخيراً رفته بود وين براي عمل چشمش و برگشت و گفت دانشجويان آنجا اصرار دارند كه يك روحاني قابلي اينجا باشد. آقاي بروجردي به من رو كرد و گفت: «ميرويد؟». گفتم: «اجازه بفرماييد من كه تهران رفتم خدمتتان عرض ميكنم».
من به ايشان گفتم كه اجازه بفرماييد يك افرادي را من خدمتتان معرفي كنم در اين مسير. گفت: «حالا شما راجع به خودتان صحبت كنيد». و خوب شد كه نگفتم، ميخواستم اسم يك آقايي را ببرم، بعد فهميدم كه آقاي بروجردي با اين آقا رفيق نيست. گفتم: «شما اينقدر اصرار ميكنيد كه ما برويم، يك سؤالي از شما ميخواهيم بكنيم». گفت: «چيست؟» گفتم: «شما اهل كتاب را پاك ميدانيد يا نجس ميدانيد؟» اينها در آن موقع از اسرار بود، حالا نگاه نكنيد كه فتوا دادهاند به طهارت اهل كتاب! ايشان خنديدند و گفتند: «داستاني براي شما بگويم». حالا با داستان گفتن مطلبش را فهماند كه چه ميخواهم بگويم. گفت: «من در سفري كه آ«دم به تهران يكي از علماي تهران فوت شد. من در مجلس ختم او شركت كردم ـ معمولاً وقتي كه ميخواهند مجلس را مرخص كنند و ختم كنند ميآيند از بزرگ مجلس اجازه ميگيرند، نميدانم ديدهايد يا نه؟ ميگويند آقا اجازه فرموديد؟ ـ آمدند از من اجازه گرفتند با اينكه يك آقايي كه از محترمين تهران بود در مجلس بود، ولي آمدند از من اجازه گرفتند. من سؤال كردم كه چرا از ايشان اجازه نگرفتند؟ گفتند: ايشان اخيراً قائل به طهارت اهل كتاب شده است و حيثيت اجتماعيش از بين رفته است». يعني چه ميخواست به من بگويد؟ ميخواست بگويد كه يعني من قائل به طهارت هستم، اما نميتوانم بگويم. ما هم خنديديم و خودش هم خنديد. دنبال اين قصه يك جرياني را براي شما نقل كنم، به مناسبت.
من هر وقت قم ميرفتم پيش آقاي گلپايگاني ميرفتم. من به آقاي گلپايگاني يك علاقه خاصي داشتم و ايشان را دوست ميداشتم. روزهاي آخرشان بود، شايد اين دفعهاي هم كه رفتم پيش ايشان آخرين دفعهاي بود كه رفتم محضرشان. وقتي كه خواستم خدمت ايشان بروم، يكي از اصحاب ايشان گفت شما با آقا راجع به طهارت اهل كتاب صحبت كنيد. ايشان قائل به نجاست است. (امام هم شديداً قائل به نجاست بودند، من با امام هم در نجف صحبت كردم. در نجف به ايشان عرض كردم كه آقا شما مكمن است تجديد نظر بفرماييد؟ گفتند: نه، من قاطع هستم كه اينها نجس هستند و از مسلمات فقه شيعه است). اين آقا قبل از اينكه بروم پيش آقاي گلپايگاني، گفت شما راجع به اين مسئله با آقا صحبت كنيد، شايد يك احتياطي قائل بشوند تا مقلّدين آزاد باشند و بتوانند به ديگري كه قائل به طهارت است رجوع كنند. گفتم: «باشد». ما خدمت آقاي گلپايگاني آمديم، سر صحبت را راجع به مجمع ايشان در لند كه واقعاً جوي خوبي است باز كردم. من يازده سال پيش كه لندن رفتم و عمل قلب كردم، دهة عاشورا آنجا بودم و در مجالس آنجا شركت ميكردم، يك شب هم مجمع رفتم، شب تاسوعا ديدم كه جمعيتي انبوه در مجمع است! روزش رفتم مركز اهل البيت در آنجا كه مال عراقيهاست، آنجا هم جمعيتي زياد ديدم و تعجب كردم. آنجا نماز جماعت هم خواندم. به آقا گفتم: «در اروپا و آمريكا جايي نيست مثل لندن كه اين قدر مسلمان داشته باشد. اينها با مسيحيها ارتباط و داد و ستد و رفت و آمد دارند. شما يك تجديد نظري در اين ادله بفرماييد، شايد قائل به احتياط بشويد. آن وقت قصة خودم را با آقاي بروجردي براي ايشان گفتم و گفتم آقاي بروجردي اينطوري گفتند. ايشان گفت: «هان! پس ميخواهي من هم فتواي به طهارت اهل كتاب بدهم آبرويم بريزد!» (شوخي كرد).
شايد آقاي صافي هم در آنجا بود، مردد هستم. ما حرفمان تمام شد و بلند شديم آمديم بيرون و خداحافظي كرديم.
مرحوم حكيم اولين كسي بود كه طهارت اهل كتاب را علناً گفت. آقاي بروجردي به من هم حاضر نبود كه مستقيماً طهارت اهل كتاب را بگويد.
اين هم داستان ما مربوط به آن مؤتمر است كه چهل و يك سال قبل بود.