مرحوم شعراني جامع معقول و منقول بود. طب، رياضيات، زبانهاي : انگليسي، فرانسوي، عبري و ... را به خوبي ميدانست. بحق، ميتوان گفت : بوعلي سيناي كوچكي بود و در عين حال، در حدّ اعلاي تواضع و دور از تعلقات مادي.
بنده از محضر ايشان، زياد بهره بردهام. غير از معقول، قوانين، رسائل وفصول را در مدرسة مروي، پيش ايشان خواندهام. هنگامي كه در نجف بودم، تابستانها به تهران ميآمدم و از محضر ايشان، بهره ميبردم. نكتة بسيار آموزندهاي كه از ايشان به ياد دارم و هيچ وقت از خاطرم نميرود، براي شما نقل ميكنم:
ايشان، اشارات را از نمط چهارم تا به آخر، فقط براي من تدريس كردند. يك وقتي خدمت ايشان، عرض كردم: آقا براي شما خسته كننده نيست كه براي يك نفر درس ميگوييد. خيلي آرام، فرمود:
«آنچه ما داريم، امانتي است كه از اسلاف، پيش ماست و بايد اين امانت را به اخلاف، تحويل بدهيم. اين وظيفه ماست. اگر تحويل گيرندگان، كم هستند، تقصير ما چيست؟»
بعد از آن كه به رحمت ايزدي پيوسته بود، شبي ايشان را در خواب ديدم. در خواب، به ايشان عرض كردم: آقاي ميرزا، از مارها و عقربها چه خبر؟
ايشان فرمود:
«اين جا مار و عقرب نيست، سيب و پرتغال است.»
از خواب كه بيدار شدم، از چنين سوالي كه از آن مرحوم كرده بودم، ناراحت شدم.
مرحوم شعراني در كلمات شيخ بوعلي مسلّط تر بود تا كلمات ملاصدرا. با عرفان خيلي ميانه خوبي نداشت. فلسفة مشّاء براي او جاذبه داشت.ايشان خيلي عشقي درس ميداد و خيلي خودماني حرف ميزد. خيلي در موقع درس گفتن جوش نميخورد و خيلي راحت درس ميداد. گاهي اوقات بچههايش ميآمدند، آنها را مينشاند در بغلش و ميبوسيد و درس هم ميداد. حال بچّهها را ميپرسيد و به آنها ميخنديد و به ما هم ميخنديد. بعد آنها را مرخّص ميكرد و شروع ميكرد به درس دادن. خيلي مرد وارستهاي بود. بدون تكبّر بود. مرد متواضعي بود، سر به زير بود، در مقابل دانشمند و عالم به راستي متواضع بود و كوچكي ميكرد. من ميميديدم با بعضي از ملّاهاي تهران كه برخورد ميكند، با اين كه معمولاً آزاد مينشست، خيلي خودش را جلوي آنها جمع و جور ميكرد و خيلي مؤدب و فروتن مينشست و محبت ميكرد و نسبت به علم متواضع بود.